تا بی نهایت
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
ادامه ی حکایت  صیاد و شب هشتم....

 ادامه ی حکایت صیاد ..

پس جوان گفت :ماهیان این برکه  حکایتی غریب دارند و آن این است که پدرم

پادشاه  این شهر و نامش محمود صاحب جزایر السود بود.هفتاد سال در ملک

داری بزیست.پس از آن بمرد  و مملکت به من رسید .دختر عم خود را به زنی در

آوردم و او مرا بسی دوست داشتی و بی من سفره نگستردی و خوردنی

نخوردنی.

پنج سال بدین منوال گذشت.روزی به گرمابه اندر شد و به خوانسالار گفت که

خوردنی از برای شام آماده کند.پس من به فراز تخت بر شده خواستم بخسبم.با

 دو کنیز گفتم که باد به من بزنید.یکی به زیر پا و دیگری به بالین من بنشستند و

 باد بر من همی زدند ولی مرا خواب نمی برد وچشم بر هم نهاده ؛بیدار 

بودم.پس کنیزی که به بالین من نشسته بود  با آن یکی گفت:افسوس از خواجه

 که به زن بدکردار دچار گشته و ان دیگری گفت:الحق چنین زن نه شایسته ی

خواجه ی ماست  که هر شب به خوابگاه دیگران اندر است.آن یکی گفت :چرا

خواجه از او هیچ نمیپرسد؟دیگری گفت:خواجه از کردار او آگهی ندارد که او هر

شب پاره ای بنگ به ساغر شراب اندر کرده خواجه را بیهوش گرداند و خود به

جای دیگر رود.بامدادان باز آمده؛خواجه را به هوش آورد.

چون من سخن کنیزکان را بشنیدم؛باور نکردم تا دختر عمم از گرمابه به در

امد؛سفره گستردند.خوردنی بخوردیم و زمانی به حدیث اندر شدیم .پس از آن

شراب حاضر آوردند .دختر عمم قدحی خورده قدحی دیگر به من داد.من چنان

بنمودم که باده همی خورم.اما به پنهانی  ساغر بریختم و بخسبیدم.شنیدم که

می گفت:بخسب که بر نخیزی.پس برخاسته جامه ی حریر و زرین بپوشید و

خویشتن بیاراست و در گشوده برفت.

من نیز از اثر او روان شدم و همی رفتیم تا به دوازه ی شهر برسیدم.سخنی

گفت و فسونی خواند که من ندانستم.در حال دروازه ی شهر گشوده شد و از

شهر به در شدیم  و همی رفتیم تا به حصاری برسیدیم.دختر به خانه ی گلینی 

 که در میان  حصار بود برفت و من بر فراز خانه بر شدم و دیده بر روزنه

بنهادم.دیدم که دخترک به غلامک سیاهی سلام کرد  و زمین ببوسید.غلامک

سر برداشته  و به او تندی کرده و گفت :تا اکنون چرا دیر کردی که زنگیان در

اینجا بودند و هر کدام معشوقه در کنار داشتند و باده همی گساردند؟چون تو در

 این جا نبودی من باده ننوشیدم.دختر گفت:ای خواجه ؛خود میدانی که مرا

شوهری است.او را بسی ناخوش دارم و اگر پاس خاطر تو نبود من این شهر را

زیر و زبر میکردم.غلامک گفت:ای روسپی دروغ می گویی.به جان زنگیان سوگند

 که  دیگر به سوی تو نگاه نکنم  و دست بر تنت ننهم.آمدن تو نزد من از روی میل

 نیست.اگر ترا شهوت نجنبد پیش من نخواهی آمد.

الغرض؛غلامک از این سخنان می گفت و دختر بر پای ایستاده میگریست و می

 گفت:ای سرور دل و روشنایی دیده؛مرا به جز تو کسی نیست.اگر برانی ام از

در؛در آیم از در دیگر.

القصه؛دختر چنان بگریست که غلامک بر او رحمت آورد و به نشستن جواز

داد.دختر خرم بنشست و با غلام گفت:ای خواجه؛خوردنی و نوشیدنی همی

خواهم.غلامک گفت:در ان کاسه ی گلین پاره ی گوشت موشی هست و در آن

 کوزه ی سفالین  درد شرابی مانده آنها را بخور .دختر برخاسته و انها را پیش

نهاده بخورد و بنوشید و جامه بر کند و بر روی بوریا و زیر  کپنک در پهلوی غلام

بخسبید.

من از روزنه ی خانه ایشان را میدیدم و سخن ایشان را می شنیدم.آن گاه از

فراز خانه  به زیر امده تیغ بر کشیدم و خواستم هر دو را به یک بار بکشیم.تیغ به

گردن غلامک بیامد.من گمان کردم که کشته شد.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد  و شهرزاد لب از داستان فروبست.

چون شب هشتم بر آمد......

گفت کای ملک جوانبخت؛جوان جادو گشته با ملک گفت:مرا گمان این بود که

 غلامک  کشته شد.پس من از خانه بیرون آمده به قصر بشتافتم و در خوابگاه

خویش بخسبیدم.چون بامداد شد؛دختر عم خود را دیدم  که گیسوان بریده و

جامه ی ماتم پوشیده پیش من آمد و گفت:دوش شنیدم که یک برادرم را مار

گزیده  برادر دیگرم  از فراز بام به زیر افتاده  و پدرم به جنگ دشمنان رفته؛هر سه

 مرده اند.اکنون سزاست که من به عزا بنشینم و گریان و ملول باشم.من

گفتم:هر انچه خواهی بکن.سالی به ماتم داری و اندو بنشست.پس از سالی

گفت:باید به قصر اندر خانه ای بنا کنم و صورت قبری در آنجا  بسازم و آنجا را بیت

 الاحزان نامیده و به ماتم داری بنشینم.گفتم:هر انچه خواهی بکن.پس خانه و

صندوقی  بساخت و غلامک را بدانجا بیاورد که او نمرده بود.ولی از ان زخم؛به

رنجوری همی زیست و سخن گفتن نمیتوانست.پس دختر همه روزه بامداد و

شام به بیت الاحزان اندر شده و به زخم غلامک مرهم می نهاد و شربت و

شراب به او همی خوراند.تا اینکه روزی دختر بدان مکان رفت و من نیز  از پی او

برفتم.دیدم که می خروشد و سینه و روی خود می خراشد  و .....

                                                                                    ادامه دارد.... 

‌                            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از شما دوستان عزیز بابت تاخیر در نوشتنم مثل همیشه عذر  می خواهم...کمی تا قسمت زیادی

 درس دارم و گرفتارم..امیدوارم که منو ببخشید و منتظر کلمات و ترکیبات باشید..

ببینم شما ها ادبیادتتون خوب هست یا نه..ار شوخی گذشته  کلمات جدید رو  می نویسم و هر

کمکی که خواستید در خدمتتون هستم...

به داستان ها جدای از داستان بودنشون ؛به معضلات  اجنماعی اون موقع و هم اکنون توجه کنید و

 فقط به عنوان داستان نخونید و ساده نگذرید....

هزارتوی تنهایی هم آپ شد......

با سپاس فراوان از شما دوستان عزیزم..

شاد باشید....

 

 

چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387
چون شب هفتم بر آمد.....

چون شب هفتم برآمد......

گفت:ای ملک جوانبخت؛چون ماهیان آن بیت را بخواندند ؛دختر تابه را سرنگون

کرده از همان جا که در آمده بود بیرون گشت.وزیر گفت:این کاری است شگفت.

از ملک نتوان پنهان داشت.در حال برخاسته پیش ملک آمد و ملک را از ماجرا

آگاه گردانید.ملک گفت:ممن نیز باید ببینم.پس صیاد را حاضر آورده به برکه اش

روان ساختند.صیاد به سوی برکه شتافته؛در حال چهار ماهی بیاورد و ملک گفت

 چهار صد دینار زر به صیاد بدادند.پس ملک با وزیر گفت که :در همین جا ماهیان

را بریان کن تا به عیان ببینم؛وزیر گفت:تابه حاضر کردند و ماهیان به تابه

انداختند.هنوز یک روی آنها سرخ نشده بود که دیوار بشکافت .غلامکی بیامد

سیاه و چوبی اندر کف داشت.با زبان فصیح گفت:ای ماهی به عهد قدیم و

پیمان محکم هستی؟ماهی سر برداشته  گفت:آری آری.و همان بیت پیشین را

 بر خواند.پس از آن غلامک تابه را با همان چوب سرنگون کرد و ماهیان هر چهار

 بسوختند و غلامک  از همان جا که در آمده بود ؛بیرون شد.

ملک گفت:باید این راز را بدانم .در حال صیاد را بخواست و از مکان ماهیان جویان

 شد.صیاد گفت:از برکه ای است در پشت این کوه.ملک گفت:چند روزه مسافت

است؟صیاد گفت:ای ملک ؛نیم ساعت بدانجا توان رفتن.ملک را عجب آمد و

همان ساعت سپاهیان و صیاد بیرون رفتند.صیاد به عفریت لعنت همی می کرد

و همی می گفت:

زبد اصل چــــــــشم بــــهی داشـــــتن

                                                      بود خــــــــاک بر  دیده  انـــــــــــباشتن

پس به فراز کوهی بر شدند و در بیابان که در میان چهار کوه بود فرود آمدند که

 ملک و سپاهیان در تمامت عمر آنجا را ندیده بودند .پس به کنار برکه رفته چهار

 رنگ ماهی در آنجا دیدند .ملک به حیرت اندر ایستاده از سپاهیان پرسید که :تا

کنون این برکه را دیده بودید یا نه؟گفتند:لا و الله.ملک گفت:دیگر به شهر بازنگردم

 تا چگونگی این برکه و ماهیان بدانم.آنگاه سپاهیان را گفت:فرود آمدند و وزیر را

بخواست.وزیر ؛مرد دانشمند هشیار بود.پیش ملک آمده زمین ببوسید.ملک

گفت:من همی خواهم که تنها نشسته از چگونگی این برکه و ماهیان آن جویا

شوم.تو امیران سپاه را بسپار که پیش من نیایند تا کسی به قصد من آگاه

نشود.وزیر چنان کرد که ملک بفرمود.

چون شب در آمد ملک با تیغ بر کشیده به هر سو می گشت.ناگاه از دور یکی

 سیاهی بدید.خرسند گردید .نزدیک رفته قصری یافت از رخام و مرمر که دو در

 آهنین داشت.یکی از آن دو بسته و دیگری گشوده بود خرم و شادان به نزدیک

در ایستاده به نرمی در بکوفت.آوازی نشنید .بار دوم و سیم در بکوفت.جوابی

نرسید.در چهارمین کرت به درشتی در کوبید.آوازی بر نیامد.دلیرانه به دهلیز اندر

شد.فریادی بر کشید که:ای ساکنان قصر ؛مرد راهگذر فقیرم.توشه به من

دهید.دو بار و سه بار سخن  اعاده کرد؛جوابی نشنید.دل قوی داشته به میان

قصر در آمد.در آنجا نیز کسی نیافت ولکن دید که فرش ها بدانجا گسترده و در آن

 میان حوضی است از بلور و به چهار گوشه ی آن حوض شیر ها از زر سرخ

است که دهانشان در و گوهر به جای آب همی ریزد.

ملک را بسی عجب آمد ولی افسوس مس خورد که کسی نیافت از برکه و

ماهی آن باز پرسد.پس در گوشه ای نشسته سر به گریبان فکرت برد و انگشت

 حیرت به دندان گرفت.ناگاه آوازی حزین  شنید که به این شعر مترنم بود:

نه بر خلاص حبس ز بختــــــــم عنایتــــــــــــی

                                           نه در صـــــلاح کار ز چرخـــــــــم هدایتــــــــــی

از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی است

                                            وز حال من به هر جا اکنـــون روایتــــــــــــــــی

تا کی خورم به تلخــــــی تا کی کشم به رنــج

                                           از دوست طعنـــــــــه و ز دشــــــــمن شکایتی

ملک چون این آواز را بشنید از جای برخاست و بدان سو رفت.پرده ای دید

آویخته.چون پرده برداشت در پشت پرده پسری دید ماهروی که به فراز تختی؛که

 یک ذراع جدا از زمین بر هوا ایستاده بود ؛نشسته و آن پسر در حسن و ملاحت

 چنان بود که شاعر گفته:

چو آفتاب و مه است آن نگار سیمین بر

                                                   گر آفتــــاب گل و ماه سنبــــــــــــل آرد بر

  نهفته در گل و سنـــــبل شکفته عارض او

                                                  مــــه اســـت در زره و آفتــــاب در چـــــنبر

 شکوفه را شکن زلف او شده است حجاب

                                                 ستـــــــاره را گره جعد او شده است سپر

 به زیر هر گروهـــــی توده توده از سنـــــبل

                                                 به زیر هر شکـــــنی حلــقه حلـــقه از عنبر

ملک را از دیدن آن جوان خرمی و انبساط روی داد و اما جوان ملول و محزون

بود.ملک سلام کرد.او جواب باز گفت و از جای خویشتن  بر نخاست و از بر

نخاستن عذر خواست.ملک گفت:ای جوان ؛از این برکه و ماهیان رنگین و از این

چهار کوه و این قصر و تنهایی خویشتن مرا آگاه گردان و بازگو که چرا بدین سان

گریانی.جوان چون این بشنید گریان شد و دامن خود را به یک سو کرد.ملک دید

که از ناف تا به پای سنگ و از ناف تا به سر به صورت بشر است.پس جوان

گفت:ماهیان این برکه حکایتی غریب دارند و آن این است....

                                                                                   ادامه دارد...

         __________________________________________

غلامک:پسر؛پسر خردسال؛یا پسری که موی پشت لبش دمیده

باشد.بنده؛اجیر؛غلامان جمع.در فارسی به معنی مطلق بنده و برده نیز می

گویند خواه جوان باشد خواه پیر.

کف:مجاز از دست

زبان فصیح:زبان شیوا.کلام قابل فهم و گویا.

حیرت:سرگشته شدن؛سرگردان شدن؛سرگشتگی؛آشفتگی؛سرگردانی.

تیغ برکشیده:کنایه از آماده بودن برای مبارزه.

تیغ:شمشیر؛هر آلت تیز و برنده.

خرسند:شادمان؛خوش؛خوشنود.

رخام:مرمر؛سنگ مرمر؛یک قطعه از مرمر را رخامة می گویند.

کرت:دفعه.تکرار کردن چیزی.

دهلیز:دالان؛راه تنگ و دراز می گویند و جمع آن دهالیز است ؛در فارسی دالیز و

 دالیج هم گفته شده.

مترنم:زمزمه کننده؛سراینده؛کسی که آواز می خواند.

مصیبت:سختی و رنج؛اندوه.

حبس:زندانی کردن؛باز داشت.

ماهروی:زیبا؛همانند ماه.

ذراع:دست انسان از آرنج تا سر انگشتان؛ساعد؛ارش؛واحد قدیم برای طول که

به اندازه ی از آرنج تا سر انگشتان مرد بوده؛ذرع جمع.

عارض:عرض دهنده؛پیدا شونده؛آنچه که پیش آید؛آنچه که پیدا شود و در گذرد و

ثابت نباشد؛خلاف اصلی و جوهری.و نیز به معنی صفحه ی رخسار؛چهره ؛روی.

زلف:موی

عنبر:شاهبو؛ماده ای است خوشبو و خاکستری رنگ که در معده یا روی ماهی

 عنبر و کاشالوت تولید کرده  و روی آب دریا جمع می شود ؛گاهی خود ماهی را

صید می کنند و آن ماده را از شکمش بیرون می آورند؛ماهی عنبر دارای سر

بزرگ و دندانهای تیز است و درازی بدنش ۱۰ متر می رسد و آنرا گاو عنبر نبز

می نامند.عنبر اشهب:عنبر که  رنگش به سیاهی زند؛نوعی عنبر خالص.

جعد:موی پیچیده؛زلف مرغول.

مرغول:پیچ و تاب موی.زلف پیچیده؛مجعد؛پیچ و تاب آواز خوانندگان و مرغان

خوش آواز.

ملول:اندوهگین؛غمگین.

غریب:دور؛دور شده از شهر؛دور از وطن؛بیگانه؛و نیز به معنی عجیب و غیر مالوف

 و کلام دور از فهم.غرباء جمع.

       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممنون از توجهتون.

پاینده باشید.....

 

پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387
چون شب ششم بر آمد...(باقی حکایت صیاد...)

چون شب ششم بر آمد...

باقی حکایت صیاد.....

شهرزاد گفت:ای ملک جوانبخت؛صیاد با عفریت گفت که:چون تو قصد کشتن من

 کرده بودی اکنون من ترا در این رویین خمره به زندان اندر کنم و به دریا

بیفکنم.عفریت چون این بشنید فریاد بر آورده بنالید و صیاد را به نام بزرگ خداوند

سوگند داد و گفت:تو بدکرداری مرا پاداش  بد مده و چنان مکن که امامه با عاتکه

 کرد.صیاد گفت :چگونه بوده است حکایت ایشان؟

عفریت گفت:من چون توانم که  زندان اندر حدیث کنم؛اگر مرا بیرون بیاوری

حکایت باز گویم.صیاد گفت:ناچار ترا به دریا افکنم که دیگر راه بیرون شدن

ندانی.من پیش تو بسی بنالیدم و زاری کردم .تو بر من رحمت نیاوردی و همی

خواستی که بیگناهم بکشی و به پاداش اینکه من ترا از زندان به در آوردم تو در

 من همی کوشیدی .اکنون بدان که ترا  بدین دریا در افکنم و بدینجا خانه کنم و

همه کس را از کردار بد تو بیا گاهانم و نگذارم که دیگر کس ترا به در آورد که تا

ابد در همین  جا بمانی و گونه گونه رنجها ببری .عفریت گفت:اکنون وقت

جوانمردی و مروت است .مرا رها کن ؛من نیز با تو پیمان بر بندم که هرگز با تو

بدی نکنم و ترا از مردم بی نیاز گردانم .

پس صیاد از عفریت پیمان بگرفت و به نام  بزرگ خدا سوگندش داده؛مهر از سر

رویین خمره برداشت.در حال دودی از خمره بیرون آمده و بر آسمان رفت.پس از

 آن در یک جا جمع آمده عفریتی شد زشت منظر و پا به رویین خمره بزد و آن را

به دریا انداخت.

چون صیاد دید که عفریت خمره به دریا افکند؛مرگ را آماده گشته با خود گفت

که:این علامت نیک نبود.پس از آن پیش عفریت بیامد و گفت:ای امیر عفریتان؛تو

پیمان بستی و سوگند یاد کردی که با من بدی نکنی که خدای تعالی ترا پاداش

بد دهد.آن گاه عفریت بخندید و گفت:ای صیاد؛از پی من بیا و صیاد دل به مرگ

نهاده همی رفت تا به کوهی برسیدند؛به فراز کوه بر شده از آنجا به بیابان بی

پایان فرود امدند و  در آن بیابان برکه ی آبی بود .

عفریت بر آن برکه بایستاد و صیاد را گفت :دام به این برکه بینداز و ماهیان بگیر.

صیاد دید که در برکه ماهیان سرخ و سفید و زرد و کبود هستند.او را عجب آمد و

دام به برکه بینداخت.پس از زمانی دام بیرون آورد.چهار ماهی به چهار رنگ در

دام یافت.

پس عفریت  به او گفت که: ماهیان را به نزد سلطان ببر که او را ترا بی نیاز

سازد و اگر گناهی از من رفت ببخشای و عذر مرا بپذیر که من هزارو هشتصد

سال به دریا اندر بوده ام و روی زمین ندیده ام .تو همه  روز از این برکه  یک دفعه

ماهی بگیر والسلام.

پس زمین شکافته شد و عفریت به زمین فرو رفت و صیاد به شهر آمد و از

 سرگذشت خود با عفریت در عجب بود .پس به خانه بیامد.ظرفی پر از آب کرده

 ماهیان را در آن بینداخت و آن را چنان که عفریت آموخته بود برداشته به بارگاه

ملک آمد و ماهیان را به پیشگاه ملک برد.ملک چون بدان سان ماهیان ندیده بود

 از آن ماهیان  در عجب مانده گفت:این ماهیان به کنیز طباخ بسپارید و آن کنیز

را سه روز پیش ؛ملک روم به هدیه فرستاده و هنوز چیزی نپخته بود.چون

ماهیان به کنیز سپردند وزیر به فرمان ملک چهار صد دینار زر به صیاد بداد.صیاد

زرها به دامن کرده شادان و خرم به خانه ی خویش بازگشت.

اما کنیز طباخ ماهیان را به تابه انداخت بر آتش بگذاشت تا یک سوی آنها سرخ

 گردید و آتش در زیر تابه همی سوزاند که دید دیوار مطبخ شکافته شد و دختری

 ماهروی به مطبخ در آمد که در خوبی چنان بود که شاعر گفته:

شاه را ماند که اندر صدره ی دیبا بود

                                                          هر که اندر صدره ی دیبا بود؛زیبا بود

عاشقان را دل به دام عنبرین کرده است صید

                                               صید   دل  باید   چو  دام  از  عنبر  سارا   بود

هست دریای ملاحت روز او؛ از  بهر  آنک

                                                     عنبر و مرجان و لؤ لؤ هر سه در دریا بود

گر به حکم طبع؛ یغما  رسم  باشد  ترک  را

                                               آن صنم ترک است و دل در دست او یغما بود

و دردست آن دختر شاخه ی خیزرانی بود .آن شاخه را بر تابه زد و گفت:ای

ماهی آیا در عهد  قدیم و پیمان درست خود هستی؟چون طباخ این را بدید

بیهوش افتاد و دختر همان سخن مکرر می کرد تا اینکه ماهی سر برداشته

گفت:آری ؛آری.پس از آن همه ی ماهیان سر برداشته گفتند:

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنیم

                                                          ز مهر و دوستی دیگران کرانه کنیم

دخترک چون این بشنید تابه را سرنگون کرده از همان جا که در آمده بود به در

شد و شکاف دیوار به هم پیوست.چون کنیز به هوش آمد دید که ماهیان سوخته

 و تباه شده اند.

کنیز ملول نشسته و به بخت خویشتن گریان بود و می گفت :شکست خوردن در

 جنگ نخست مبارک نباشد.کنیز با خود گفتگو همی می کرد که وزیر در رسید و

 ماهیان بخواست.کنیز گریان شد و چگونگی باز گفت.وزیر را عجب آمد  و صیاد را

 بخواست و گفت:از آن ماهیان چهار دیگر بیاور.صیاد به سوی برکه شتافت و دام

 بینداخت .پس از زمانی دام بیرون کشید؛دید که چهار ماهی مانند همان

ماهیان به دام اندرند.ماهیان را پیش وزیر آورد.وزیر آنها را به کنیزک داد.

کنیز  ماهیان به مطبخ آورده به تابه بینداخت.در حال دیوار مطبخ شکافت همان

دختر آفتاب روی به مطبخ اندر آمد  و شاخه ی خیزران بر تابه زد و گفت:ای

ماهی در عهد قدیم و پیمان درست خود هستی؟ماهیان سر برداشتند و همان

بیت پیشین را بخواندند.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 رویین:پهن؛آنچه که ار روی ساخته شده باشد و کنایه از چیزی سخت و محکم.

خم: در ایجا به معنی کوزه؛ظرف سفالی بزرگ که در آن آب یا سرکه یا شراب یا

 چیز دیگری بریزند و نیز خم به معنی طبل هم گفته می شود.

خمره:خم؛خمچه؛خم کوچک؛خمبره و خنبره هم گفته می شودو به عربی نیز

خمره می گویند.

رویین خمره:کنایه از کوزه ی پهن؛سفت و محکم؛و کوزه ای که از روی ساخته

شده باشد.

سوگند:در اوستا  به معنی سئوکنته به معنی گوگرد ؛و سوگند خوردن یعنی

خوردن گوگرد که نوعی آزمایش برای  تشخیص گناهکار یا بی گناه بوده است .در

 قدیم مقداری آب آمیخته به گوگرد به متهم می خوراندند و از تاثیر آن در وجود

وی گناهکار بودن یا بی گناه بودن  او را تعین می کردند ؛بعد ها به معنی قسم و

 عهد به کار رفته.

رحمت:مهربانی کردن ؛دلسوزی کردن؛در اینجا به معنی بخشایش و احسان و

رقت قلب می باشد.

در حال:فورا

جوانمردی:بخشندگی؛بزرگواری؛صاحب همت و فتوت.

مروت:مردانگی؛نرم دلی.

زشت منظر:بد نما؛ضد زیبا؛ناپسند.

مرگ را آماده گشته:کنایه از آماده شدن برای مرگ.

بارگاه:مرکب از بار(اجازه)و گاه پسوند مکان؛به معنی کاخ و دربار پادشاه؛خیمه

ی پادشاهی؛جای رخصت و اجازه؛جایی که پادشاهان مردم را بار بدهند و به

حضور بپذیرند؛بارگه نیز گفته میشود؛بار جا و بار جای هم گفته اند.

بد کردار:بد کار؛بد کنش؛کسی که کار زشت بکند.

بدان سان:همچون؛مانند

کنیز:خدمتکار زن؛مخصوصا زنی که او را خریده باشند.

طباخ:پزنده؛آشپز؛خورشگر.

مطبخ:جای خوراک پختن؛آشپزخانه؛مطابخ جمع.

صدره:سینه؛سینه ی انسان؛اول چیزی؛بالا؛طرف؛بالای چیزی؛مقدم؛پیشوا.

دیبا؛نوعی پارچه ی ابریشمی ؛پارچه ی ابریشمی رنگین؛دیباه و دیبه نیز گفته

اند.به عربی دیباج میگویند.

عنبر:شاهبو؛ماده ایست خوشبو و خاکستری رنگ که در معده یا روده ی ماهی

عنبر کاشالوت تولید و روی آب دریا جمع میشود؛گاهی خود ماهی را صید می

کنند و آن ماده را از شکمش  بیرون می آورند ؛ماهی عنبر دارای سر بزرگ و

دندانهای تیز است و درازی بدنش تا ۱۰ متر می رسد و آن را گاو عنبر هم می

 گویند.

ملاحت:شور شدن؛نمکین بودن؛زیبا و خوب روی بودن.

یغما:تاراج؛غارت؛چپاول.

صنم:بت؛آنچه که از چوب یا سنگ یا فلز به صورتی بسازند و آن را پرستش کنند.

در فارسی به معنی دلبر و معشوق زیبا.

خیزران:در فارسی به معنی بسکون زا؛بامبو؛نی هندی؛یک قسم نی مغزدار و

خوش رنگ؛دارای ساقه های راست و بلند؛بلندیش به ۲۰ متر می رسد ؛برگ

هایش دراز و شبیه به برگ خرما و ثمر آن بشکل خوشه از شاخه های آن عصا و

 چوببدستی درست میکنند.

کرانه؛آسمان

ملول:افسرده؛اندوهگین؛دلتنگ به ستوه آمده.

              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از دوستان عزیزم بابت طولانی شدن داستان و کلمه ترکیب هایش معذرت

میخواهم...

نوشتن معنی  و ریشه ی بعضی از کلمات در سهولت و فهم داستان به شما

دوستان عزیز کمک میکند.

پ.ن:در وبلاگ هزارتوی تنهایی به زودی مطالبی از فردوسی و شاهنامه اش و

همچنین مولانا و شمس تبریزی خواهم نوشت.

در صورت تمایل یه نگاهی بهش بندازید.

پاینده و سربلند باشید.

 

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 8996


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...