چیستم؟؟؟
قطره ای ابم ز چشمی اشگبار افتاده ام
پاره ای اهم براهی بی قرار افتاده ام
اتشم؛ در خرمن امال خوشتن افکنده ام
ناله ام؛ در دامن شبهای تار افتاده ام
بوسه ای نشکفته ام؛در موی او پیچیده ام
حسرتی بی حاصلم در پای یار افتاده ام
اشک چشمم؛ ایت نومیدیم ایجان ولی
در رهت از دیده ای امیدوار افتاده ام
گر جوانی میکنم در عشق او عیبم مکن
برگ خشکم در گریبان بهار افتاده ام
مردم ار بی جوهرم بینند جای شکوه نیست
تیغ تیزی بوده ام و اکنون ز کار افتاده ام
روزگاری چون نگه جا داشتم در چشم خلق
من که چون مژگان ز چشم روزگار افتاده ام
سینه ام لبریز گوهر بوده وز دریای عشق
چون صدف با دست خالی بر کنار افتاده ام
کیستم من؟چیستم من؟خسته ای دیوانه ای
نی غلط گفتم که از دیوانگان افسانه ای |