آن شب....
آن شب که ترا با دگری دیدم و رفتم
چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم
مانند نسیمی که نداند ره خود را
دامن ز گلستان تو برچیدم و رفتم
یا همچو شعاعی که گریزنده و محو ست
بر گوشه ی دیوار تو تابیدم و رفتم
ای کوکب تابنده ی دولت تو چه دانی
کز این شب تاریک چه ها دیدم و رفتم
آن روز که دور از نگه مست تو گشتم
چون اشـک تو در پای تو غلتیدم و رفـتم
آغوش تو چون محرم راز دگری بود
پیوند دل از عشق تو ببریدم و رفـتم
گر سنگ ببیند همه آتش شود و اشـک
این درد که از عشق تو من دیدم و رفتم؟
هر نغمه که بر خاست در این بزم غم آلود
غیر از سخن عشق تو نشنیدم و رفتم
ای باد که بازست برویت در این باغ
این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اشکها آهسته میلغزند بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جائی که دیگر برنگردم
شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل
ناله ای گر داشتم در گوشه ی ویرانه کردم
روز و شبها رهسپر گشتند و افزودند دائم
شامها داغی بداغم روزها دردی به دردم
عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم
گفت آخر با تو دردم اشگ گرم و آه سردم
میروی و میروم پیمانه گیرم تا ندانم
من که بودم یاچه بودم یا چه هستم یا چه کردم!!!
عید همتون مبارککککککک!!! |