ادامه ی داستان...
شهریار گفت:مرا بسی اعتماد بر خاتون است تا عیان نبینم باور نکنم.تا هست
عیان تکیه تشاید به خبر بر.
شاهزمان گفت:به نخجیر ده روز فرمان ده و چنان باز نمای که به نخجیر همیروم.
چون لشکریان به نخجیر شوند تو باز ایست که آنچه من دیدم تونیز ببینی.شهریار
چنان کرد.پس هر دو برادر در منظره ای نهفته بنشستد.
ساعتی نرفته بود که خاتون و کنیزکان و غلامان به باغ اندرون شدند و در کنار
حوض بنشستند.شهریار آنچه از برادر شنیده بود به عیان بدید و با برادر
گفت:پس از این ما را شهریاری نشاید.آنگاه سر خویش گرفتند و راه بیابان در
پیش.چند شبانه روز همی رفتند تا در ساحل عمان زیر درختی که در پیش
چشمه ای بود لختی بر آسودند.پس از آن عفریتی بلند و تناور ؛صندوق آهنین بر
سر از دریا به در آمد.
ملکزادگان از بیم به فراز درخت شدند.عفریت به کنار چشمه فرود آمده صندوق
باز کرد و دختری ماهروی به در آورده با او گفت:
ای پری روی آدمی پیکر رنج نقاش و آفت بتگر
که ترا شب زفاف از کنار داماد برده و دل به مهرت سپرده ام.اکنون تو پاس دار که
مرا هنگام خواب است.پس سر اندر کنار دختر نهاده بخفت و دختر را بر فراز
درخت به ملکزادگان نظر افتاد.سر افریت را نرمک به زمین گذاشت و ملکزادگان
را به فرود آمدن اشارت کرد و از عفریتشان بترسانید.ملکزادگان فرود
آمدند.ماهروی ایشان را به خود دعوت کرد و از عفریت همی ترسانید تا اینکه از
بیم جان دعوتش را اجابت کردند.پس از آن دختر بندی ابریشمیم به در آورد که
پانصدو هفتاد انگشتری در آن بود.گفت:می دانید که این انگشتر ها چیستند؟
ملکزادگان گفتند:لا و الله.دخترک گفت:خداوندان اینها در پیش این عفریت با من
آنچه شما کردید کرده؛انگشتری به یادگار سپرده اند.شما نیز انگشتری به من
بسپارید و بدانید که عفریت مرا در شب نخستین از بر دااد ربوده و در صندوق
آهنین کرده و در میان این دریای بی پایان پاس از من همی دارد.غافل است از
اینکه:
ما را به دم پیر نگه نتوان داشت در خانه ی دلگیر نگه نتوان داشت
آن را که سر زلف چو زنجیر بود در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
ملکزادگان از دیدن این حالت و شنیدن این مقالت شگفت ماندند و
گفتند:داستان عفریت از قصه ی ما عجیب تر و محنتش بیشتر است واین حادثه
ما را سبب شکیبایی تواند بود.پس به شهر خویش بازگشتند.
شاهزمان تجرد گزیده از علایق و خلایق دور همی زیست.اما شهریار ؛خاتون و
کنیزکان و غلامان را عرضه ی شمشیر و طعمه ی سگان کرد.پس از آن هر شب
باکره ای را به زنی آورده بامدادش همی کشت و تا سه سال حال بدین منوال
گذشت.مردم به ستوه امده دختران خود را برداشتههر یک به سویی رفتند و در
شهر دختری نماند.روزی ملک شهریار با وزیر گفت:دختر شایسته ای برای من
پدید آور.وزیر آنچه جستجو کرد دختری نیافت.از هلاک اندیشناک گشت و به
سرای خویش رفته ملول و غمگین بنشست.و او را در خانه دو دختر بود:یکی
شهرزاد و دیگری دنیا زاد نام داشت.شهرزاد دختر مهین؛دانا و پیش بین و از
احوال شعرا و ادبا و ظرفا و ملوک پیشین آگاه بود.
چون ملالت و حزن پدر بدید از سبب آن باز پرسید و گفت:
بر دل؛ غم روزگار تا کی داری بگذار جهان و هر چه در وی داری
با یار شرابی طلب و پای گلی در دست کنون که جرعه ی می داری
وزیر قصه بر وی فرو خواند.دختر گفت:
ای مبارک رای دستور؛ای مبارک پی وزیر
ملک خسرو را عمید و دولت او را مجیر
مرا بر ملک کابین کن.یا من نیز کشته میشوم و یا زنده مانم.و بلا از دختران مردم
بگردانم.وزیر گفت:خود را به جنین مهلکه انداختن دور از صواب و خلاف رای
اولوالالباب است و مرا بیم از آن است که بر تو رسد آنچه به زن دهقان
رسید.دختر گفت:چون است حکایت زن دهقان؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:سلام به دوستان عزیزم:
شرمنده از اینکه نتونستم به قولم وفا کنم؛ از همه ی دوستان خوبم معذرت
میخوام!!
امیدوارم که از داستان لذت برده باشید......
هر گونه مشکل و مسئله ای بود بنده در خدمتم....
شاد باشید...
|