تا بی نهایت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

ONLINEIRAN.IR Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 آذر ماه سال 1386
حکایت دهقان و خرش......

حکایت دهقان و خرش.....

وزیر گفت:شنیده ام که دهقانی مال و رمه ی فراوان داشت و زبان حیوانات

دانستی.روزی به طویله رفت.گاو را دید که نزدیک آخور خر ایستاده و پا کش

 نهاده به خوابگاه خشکش رشک می برد و میگوید که:گوارا باد بر تو این نعمت و

 راحت که من هر روز و شب در رنج و تعب؛گاهی به شیار و گاهی به آسیاب

 گردان میگزارم و ترا کاری نیست جز اینکه خواجه ساعتی ترا سوار شود و باز به

 سوی آخور باز گرداند.

ترا شب به  عیش و طرب  میرود                     ندانی که بر ما چه شب می رود

درازگوش به پاسخ گفت:فردا چون شیار افراز به گردنت نهند بخسب و هر چه

 زنندت بر مخیز و آنچه پیشت آورند مخور.چون روزی دو بدین سان کنی از

مشقت و رنج خلاصی یابی.اینها در گفتگو بودند و خواجه گوش همی داد .چون

بامداد شد  خادم طویله آمده گاو را دید که قوتی نخورده و قوتی ندارد.سستی

گاو را به خواجه باز نمود.خواجه گفت: دراز گوش را کار فرما و شیارافراز به گردن

 او بنه.خادم چنان کرد.به هنگام شام که دراز گوش باز گشت؛گاو پیش امده به

نیکیهای او سپاس گفت.خر پاسخی نداد و از گفته ی خود پشیمان بود.روز دیگر

 باز خر را به شیار بستند.وقت شام خر با تن فرسوده باز گشت.گاو به شکر

گزاری پیش امد.دراز گوش با گاو گفت:دانی که من ناصح مشفق توام؟از خواجه

شنیدم که به خادم گفت:فردا گاو را به صحرا ببر.اگر سستی نماید ؛به قصابش

 ده.من به دلسوزی پندی گفتمت والسلام.چون گاو این رو بشنید رضایتمندی

کرد.گفت:فردا ناچار به شیار می روم.اینه در سخن بودند و خواجه گوش همی

داد.

بامداد خوجه با خاتون به طویله امده به خادم گفت:امروز گاو را کار فرما.چون گاو

 خواجه را بدید دم راست کرده بانگی زد و بر جستن گرفت.

خواجه در خنده شد و چندان بخندید که بر پشت افتاد.خاتون سبب خنده باز

پرسید .خواجه گفت که:سری در این است که فاش کردن نتوانم.خاتون گفت:ترا

 خنده بر من است!!!

چون خواجه خاتون را بسیار دوست میداشت گفت:ای مونس جان؛از بهر خاطر

 تو من سر خود را فاش کنم ولی پس از آن زنده نخواهم بود.آنگاه خواجه فرزندان

 و پیوندان خود حاضر  آورده وصیت بگزارد از بهر وضو  به باغ اندر شد که سگی و

 خروسی  و مرغان خانگی در ان باغ بودند.خواجه شنید که سگ با خروس می

 گوید:وای بر تو؛خداوند ما به سوی مرگ روان است و تو شادانی؟خروس پاسخ

داد که:خداوند ما کم خرد است.از آنکه من پنجاه زن دارم  و با هر کدام گاهی

بهه نرمی و گاهی به درشتی مدارا میکنم؛خداوند ما یک زن بیشتر ندارد  و نمی

 داند با او چگونه رفتار کند.چرا شاخی از درخت بر نمی گیرد و خاتون را چنان

نمی زند  که یا بمیرد و یا توبه کند که راز های خواجه را باز نپرسد.در حال خواجه

 شاخی  چند از درخت بگرفت و خاتون را چندان بزد که بیخود گشت.

چون به خود آمد  معذرت خواسته استغفار  کرد و پای خواجه را همی بوسید تا

بر وی ببخشود.

اکنون ای شهرزاد ؛همی ترسم که بر تو از ملک آن رود که از دهقان بدین زن

رفت.شهرزاد گفت:دست از طلب ندارم تا کام من بر آید .وزیر چون مبالغت او را

بدین پایه دید ؛بر خاسته به بار گاه ملک رفت  و پایه ی سریر بوسیده از داستان

 دختر خویش آگاهش کرد .اما شهرزاد خاهر کهتر خود؛ دنیا زاد را به نزد خود

خوانده با او گفت که:چون مرا پیش ملک برند من از اوو درخواست کنم که ترا

بخواهد.چون حاضر آییی از من تمنای حدیث کن  تا من حدیثی گویم شاید که

بدان سبب از هلاکت برهم.

پس چون شب برآمد دختر وزیر را بیارستند و به قصر ملکش بردند.ملک شادان به

 حجله آمد و خواست که نقاب از روی دختر برکشد.شهرزاد گریستن آغاز کرد و

 گفت:ای ملک ؛خواهری کهتری دارم که همواره مرا یار و غمگسار بوده؛اکنون

همی خواهم که او را بخواهی که با او وداع  باز پسین کنم.ملک دنیا زاد را

بخواست و با شهرزاد  به خوابگاه اندر شد  و بکارت  از او  برداشت.پس از آن 

شهرزاد از تخت  به زیر  آمده :در کنار خواهر بنشست .دنیا زاد گفت :ای خواهر

من از بی خوابی به رنج اندرم.طرفه حدیثی برگو تا رنج بی خوابی از من ببرد.

شهرزاد گفت اگر ملک اجازه دهد باز گویم.ملک را نیز  خواب نمی برد و به

 شنودن حکایت رغبتی تمام داشت؛شهرزاد را اجازت حدیث گفتن داد.  

 

جمعه 9 آذر ماه سال 1386
هزارو یک شب.....(ادامه ی داستان)

  ادامه ی داستان...

 شهریار گفت:مرا بسی اعتماد بر خاتون است تا عیان نبینم باور نکنم.تا هست

 عیان تکیه تشاید به خبر بر.

شاهزمان گفت:به نخجیر ده روز فرمان ده و چنان باز نمای که به نخجیر همیروم.

چون لشکریان به نخجیر شوند تو باز ایست که آنچه من دیدم تونیز ببینی.شهریار

 چنان کرد.پس هر دو برادر در منظره ای نهفته بنشستد.

ساعتی نرفته بود که خاتون و کنیزکان  و غلامان به باغ اندرون شدند و در کنار

حوض بنشستند.شهریار آنچه از برادر شنیده بود به عیان بدید و با برادر

گفت:پس از این ما را شهریاری نشاید.آنگاه  سر خویش گرفتند و راه بیابان در

پیش.چند شبانه روز همی رفتند تا در ساحل عمان زیر درختی که در پیش

چشمه ای بود لختی بر آسودند.پس از آن عفریتی بلند و تناور ؛صندوق آهنین بر

 سر از دریا به در آمد.

ملکزادگان از بیم به فراز درخت شدند.عفریت به کنار چشمه فرود آمده صندوق

باز کرد و دختری ماهروی به در آورده با او گفت:

ای  پری  روی  آدمی  پیکر                                     رنج   نقاش  و آفت  بتگر

که ترا شب زفاف از کنار داماد برده و دل به مهرت سپرده ام.اکنون تو پاس دار که

 مرا هنگام خواب است.پس سر اندر کنار دختر نهاده بخفت و دختر را بر فراز

درخت به ملکزادگان نظر افتاد.سر افریت را نرمک به زمین گذاشت و ملکزادگان 

 را به فرود آمدن اشارت کرد و از عفریتشان بترسانید.ملکزادگان فرود

آمدند.ماهروی ایشان را به خود دعوت کرد و از عفریت همی ترسانید تا اینکه از

بیم جان دعوتش را اجابت کردند.پس از آن دختر بندی ابریشمیم به در آورد که

پانصدو هفتاد انگشتری در آن بود.گفت:می دانید که این انگشتر ها چیستند؟

ملکزادگان گفتند:لا و الله.دخترک گفت:خداوندان اینها در پیش این عفریت با من

 آنچه شما کردید کرده؛انگشتری به یادگار سپرده اند.شما نیز انگشتری به من

بسپارید و بدانید که عفریت مرا در شب نخستین از بر دااد ربوده و در صندوق

آهنین کرده و در میان این دریای بی پایان  پاس از من همی  دارد.غافل است از

اینکه:

ما را به دم پیر  نگه نتوان  داشت               در خانه ی دلگیر نگه نتوان داشت

آن را که سر  زلف چو  زنجیر  بود                 در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

ملکزادگان از دیدن این حالت و شنیدن این مقالت شگفت ماندند و

گفتند:داستان عفریت از قصه ی ما عجیب تر و محنتش بیشتر است واین حادثه

 ما را سبب شکیبایی تواند بود.پس به شهر خویش بازگشتند.

شاهزمان تجرد گزیده از علایق و خلایق دور همی زیست.اما شهریار ؛خاتون و

کنیزکان و غلامان را عرضه ی شمشیر و طعمه ی سگان کرد.پس از آن هر شب

 باکره ای را به زنی آورده بامدادش همی کشت و تا سه سال حال بدین منوال

 گذشت.مردم به ستوه امده دختران خود را برداشتههر یک به سویی رفتند و در

شهر دختری نماند.روزی ملک شهریار با وزیر گفت:دختر شایسته ای برای من

پدید آور.وزیر آنچه جستجو کرد دختری نیافت.از هلاک اندیشناک گشت و به

سرای خویش رفته ملول و غمگین بنشست.و او را در خانه دو دختر بود:یکی

شهرزاد و دیگری دنیا زاد نام داشت.شهرزاد دختر مهین؛دانا و پیش بین و از

احوال شعرا و ادبا و ظرفا و ملوک پیشین آگاه بود.

چون ملالت  و حزن پدر بدید از سبب آن باز پرسید و گفت:

بر دل؛ غم  روزگار  تا کی  داری               بگذار  جهان  و هر  چه در  وی داری

با یار شرابی طلب و پای گلی                در دست کنون که جرعه ی می داری

وزیر قصه بر وی فرو خواند.دختر گفت:

ای مبارک رای دستور؛ای مبارک پی وزیر

                                         ملک خسرو را عمید و دولت او را مجیر

مرا بر ملک کابین کن.یا من نیز کشته میشوم و یا زنده مانم.و بلا از دختران مردم

 بگردانم.وزیر گفت:خود را به جنین مهلکه انداختن دور از صواب و خلاف رای

اولوالالباب است و مرا بیم از آن است که بر تو رسد آنچه به زن دهقان

رسید.دختر گفت:چون است حکایت زن دهقان؟؟ 

‌                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:سلام به دوستان عزیزم:

شرمنده از اینکه نتونستم به قولم وفا کنم؛ از همه ی دوستان خوبم معذرت

میخوام!!

امیدوارم که از داستان لذت برده باشید......

هر گونه مشکل و مسئله ای بود بنده در خدمتم....

شاد باشید...

 

 

جمعه 2 آذر ماه سال 1386
هزارو یک شب.....

  آغاز داستان....

حکایت شهریار و برادرش شاهزمان..... 

چنین گویند که ملکی از ملوک آل ساسان؛سلطان جزایر  هند و چین بود و دو

پسر دلیر داشت:یکی را شهریار و دیگری را شاهزمان گفتندی.

شهریار که برادر مهتر بود ؛به داد و دلیری جهان بگرفت و شاهزمان پادشاهی

سمرقند داشت و هر دو بیست سال در مقر سلطنت خود به شادی گذاشتند.

پس از آن شهریار  آرزوی دیدار برادر کرده ؛وزیر خود را به احضار او فرمان داد؛وزیر

 برفت و پیغام بگذارد.

شاهزمان همان روز خرگاه بیرون فرستاده؛روز دیگر مملکت به وزیر  خود سپرد و

 با وزیر برادر از شهر بیرون شد و در لشکرگاه فرود آمد.شبانگاه یاد آمدش

 گوهری که به هدیه ی برادر برگزیده بود بر جای مانده؛با دو تن از خاصان به شهر

 بازگشت و به قصر اندرون شد. خاتون را دید که با غلامک زنگی در آغوش یکدیگر

 خفته اند.

ستاره به چشم اندرش تیره شد. در حال تیغ بر کشیده هر دو را بکشت و به

لشکرگاه بازگشت.بامدادان کوس رحیل بزدند.همه روزه شاهزمان از این حادثه

 اندوهگین میرفت تا به دارالملک برادر رسید.شهریار به ملاقات  او بشتافت  و به

 دیدارش شاد گشته از هر سوی سخن میراند.ولی شاهزمان را کردار غلام و

خاتون از خاطر به در نمی رفت و پیوسته محزون و خاموش بود.شهریار گمان

کرد  که خاموشی  و حزن او را سبب دوری از وطن و پیوندان است.زبان از گفتار

 در کشید و به حال خویشتنش گذاشت.پس از چند روز گفت:ای برادر ؛چون

است که تنت زار و گونه ات زرد میشود؟

شاهزمان گفت:

گر من ز غمم  حکایت  آغاز  کنم                   با  خود  دل خلق به غم انباز کنم

خون در دل من فسرده بینی ده توی              چون غنچه اگر من سر دل باز کنم

شهریار گفت:همان به که به نخجیر شویم؛شاید دل را نشاط پدید آید.

شاهزمان گفت:

گر  روی  زمین تمام  شادی گیرد                     ما را نبود به نیم جو بهره از آن

شهریار چون این بشنید خود به نخجیر شد و شاهزمان در منظره ای که به باغ

نگریستی ملول نشسته بود  که ناگاه زن برادر با بیست کنیزک ماهروی و بیست

 غلام زنگی به باغ شدند و تفرجکنان همی گشتند؛تا در کنار حوض کمرها

گشوده جامه ها بکندند.خاتون آواز داد که :یا مسعود! غلامی آمد گران پیکر و

سیاه.خاتون با او هم آغوش گشت و هر یکی از آن غلامان نیز با کنیزی

بیامیختند.

زنگی   گهران   میان   گلزار  اندر                    لب بر لب   لعبتان  فرخار  اندر 

گفتی که به گلشن اندرون زاغانند                برگ گل  سرخشان به منقار اندر

چون شاهزمان حالت ایشان  بدید با خود گفت که:محنت من پیش محنت برادر

هیچ ننماند.نشاید که از این پس ملول  

شوم.پس از آن ملالتش نماند و به عیش و نوش و خور و خواب گرایید.چون برادر

 از نخجیر بازگشت دید که گونه ی زرد شاهزمان ارغوانی و تن نزارش توانا

گشته.شهریار شگفت مانده گفت:مرا از حال خویش آگاهی ده که چرا پیش از

این تنت کاسته و گونه ات زرد میشد و اکنون بر خلاف پیش تندرست و شادانی؟

شاهزمان گفت:سبب اندوه باز گویم؛ولی سبب شادی نیارم گفت.پس ماجرای

 زن خویش و غلام زنگی و کشتن آن هر دو باز گفت.شهریار سبب شادی را

مبالغت کرده سوگندش داد.شاهزمان ناگریز حکایت زن برادر و کنیزکان و غلامان

 حدیث کرد.

                                                                      ادامه دارد......

             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام به دوستان عزیزم :

این حکایتی را که هم اکنون خواندید ادامه دارد؛ بنا به در خواست دوستان کوتاه

 کوتاه برایتان نقل میکنم تا خسته نشوید....

پ.ن:برای دوستانی هم که شعر دوست دارند در طی هفته حتما براشون

مینویسم....

پ.ن:از اینکه منتظر نظر بقیه ی دوستان نموندم جدا معذرت میخوام ....نظر همه

 ی دوستانی که به هر  دلیلی نیومندن نظر بدن برای من مهم و با ارزشه اگر

هم دوست نداشتند این شیوه رو  من طبق خواسته ی اونها هم عمل

میکنم.....من همچنان منتظر نظر آن دسته از  دوستان هستم...

پ.ن:در هر جایی از متن هم اگر مشکل داشتید من در خدمتم.....

پ.ن:بچه ها این هنوز به قصه های شهرزاد نرسیده مونده حالا.......

ممنون

شاد باشید

 

 

 

 

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 11412


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...