تا بی نهایت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386
حکایت پیر و  غزال....

حکایت پیر و غزال.....

پیر گفت:ای امیر عفریتان ؛این غزال مرا دختر عم و سی سال با من همدم

بود؛فرزندی نیاورد.کنیزکی گرفتم.آن کنیز پسری بزاد .چون پسر پانزده ساله

شد؛مرا سفری پیش آمد؛از بهر تجارت به شهر دیگر سفر کردم و دختر عم من

که همین غزال است؛در خردسالی ساحری آموخته بود.پس کنیز و پسر مرا با

جادو گاو و گوساله کرده به شبان سپرده بود.پس از چندی که من از سفر

آمدم؛از کنیز و پسر جویان شدم.گفت:کنیز مرد و پسر بگریخت.من از این سخن

گریان شدم و سالی اندوهگین بنشستم تا عید قربان در رسید.به پیش شبان

فرستادم و گاوی فربه خواستم که قربانی کنم.شبان گاوی فربه بیاورد که کنیز

من بود.من آستین بر زده ؛دامن به میان محکم کردم و کاردی گرفتم که آن را

قربانی کنم.گاو بنالید و بگریست.براو رحمت آوردم و خود نکشتم.شبان را گفتم

او را بکشت و پوست از او بر گرفت.استخوانی دیدم بی گوشت.از کشتن آن

پشیمان شدم ولی پشیمانی من سود نداشت.پس آن را به شبان داده و

گفتم:گوساله ای فربه از برای من بیاور.شبان گوساله ای آورد که آن پسر من

بود.چون گوساله مرا دید؛رسن پاره کرده پیش من آمد.بر خاک غلتیده خروشان

کنان همی گریست.من بدو رحمت آوردم و به شبان گفتم:این را رها کن و گاو

دیگر بیاور.

چون قصه بدین جا رسید؛بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

دنیازاد گفت:ای خواهر ؛چه خوش حدیثی گفتی.شهرزاد گفت:اگر امروز ملک مرا

 نکشد شب آینده خوشتر از این حدیث گویم.

ملک با خود گفت:این را نمیکشم تا باقی داستان بشنوم.

چون روز شد ملک به دیوان بر نشست.آن روز تا پسین به کار مملکت مشغول

بود.وزیر همه ی روز منتظر کشته شدن دختر ایستاده ؛هیچ خبری نشنود.در

عجب شد.پس ملک از دیوان برخاسته به حرمسرای شد و با دختر وزیر به حدیث

 گفتن بنشست.

چون شب دویم برآمد.....

در خوابگاه شدند و شهریار از دختر وزیر تمتع برداشت.پس از آن دختر وزیر از

تخت به زیر آمده در پای تخت بنشست.دنیازاد گفت:ای خواهر:حدیث بازرگان و

عفریت را تمام کن.شهرزاد گفت:اگر ملک اجازه دهد بازگویم.ملک جواز

داد.شهرزاد گفت:ای ملک جوانبخت؛خداوند غزال به عفریت گفت:ای امیر

عفریتان؛چون گوساله بگریست و روی به خاک بمالید مرا بر وی رحمت آمد.با

شبان گفتم که:این گوساله رها کن.همین غزال که دختر عم من است ؛به پیش

 من ایستاده نظر میکرد و در کشتن گوساله همی کوشید و میگفت:همین

گوساله را بکش که گوساله ای است فربه.ولی من کشتن گوساله را به خود

هموار نکردم.به شبانش دادم.شبان گوساله گرفته برفت.

روز دیگر شبان پیش من آمده و بشارت داده گفت:مرا دختری است که در

خردسالی از پیر زالی ساحری آموخته بود.چون من گوساله به خانه بردم آن

دختر روی  خود پوشیده بگریست.پس از آن خندید و گفت:ای پدر؛چون است که

مرد بیگانه به خانه همی آوری؟گفتم مرد کدام است و گریه و خنده ی تو از بهر

چه بود؟گفت:این گوساله بازرگانزاده است که زن پدرش اورا با مادر او به جادو

گاو و گوساله کرده است وسبب خنده همین بود.اما گریستنم از برای این بود

که مادر او را پدرش سر یریده.

ای امیر عفریتان؛چون این را از شبان بشنیدم از خانه به در امدم و از نشاط پای

از سر نمیدانستم و همی رفتم تا به خانه ی شبان رسیدم.دختر شبان بر من

سلام داد و دست مرا ببوسید و به کناری ایستاد.پس از آن همان گوساله پیش

آمد و روز بر  زمین مالیده بر خاک غلتید.من با دختر شبان گفتم:آنچه از این

گوساله گفته ای راست است؟گفت:آری؛این فرزند تو است.گفتم:اگر او را از این

 رنج خلاص کنی چندان مال بر تو بذل کنم که بی نیاز شوی.دختر تبسمی کرد و

 گفت:مرا به مال حاجتی نیست.اما با من عهد کن که اگر من از این گوساله

سحر بردارم مرا بدو کابین کنی و اجازت دهی که به جادو کننده ی او جادو کنک

و گرنه از بد او ایمن نخواه بود.گفتم:خون دختر عم خود را بر تو حلال کردم.آنچه

دانی بکن.پس طاسی پر از آب کرده و افسونی بر آن خوانده بر گوساله

پاشید.فی الحال گوساله به صورت انسان بر آمد.من او را در آغوش کشیده به

چشمش بوسه دادم و دختر شبان را به زنی او در آوردم.او نیز دختر عم مرا به

جادو غزالی کرد.او همین غزال است.به هر سو که میروم آن را با خود میبرم.

چون به ایجا رسیدم بازرگان را در همین مکان دیده حکایت او را

شنیدم؛بایستادم تا از انجام کار او آگاهی یابم.

ای امیر عفریتان؛این است حکایت من و این غزال.

            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از دوستان خوبم بابت این که داستان این دفعه طولانی شد بی نهایت معذرت

میخوام.

این ایام را به شما ؛دوستان گلم تسلیت عرض میکنم...

امیدوارم که نهایت بهره را از این شب های عزیز ببرید....

التماس دعا......

یا حسین! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه 20 دی ماه سال 1386
یا ثار الله...

سلام بر محرم الحرام، ماه آغازین سال هجری قمری! و ماهی که آغازش با

 

عشق به فنا شدن در راه خدا است.


ای ماه خدا!


در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر

 

ستارگانی که بر گردت حلقه زده اند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در

 

خود جای داده ای!


ای ماه خون!


بار دیگر از راه می‌رسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله های سرخ را به

 

گوش جان می رسانی. دوباره سکوت تاریخ را درهم می شکنی و بغض ناله را از

 

 تنگنای حنجره ها آزاد می کنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش می رسد و

 

شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می خواند و جان عشاق را از

 

جام گریه سرمست می‌کند.


محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است.


محرم نقطه پرگار اهل ولایت،


محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق

 

شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است.


محرم ماه حماسه و شجاعت و جوانمردی، ماه ظلم ستیزی و مبارزه با تبعیض و

 

 ذلت است. محرم ماه امر به معروف و نهی از منکر و جمیع منکرات است.

 

شهادت امام حسین (ع) را به همه ی شیعیان تسلیت عرض میکنم....

 

 

چهارشنبه 5 دی ماه سال 1386
حکایت بازرگان و عفریت.....

شهرزاد در شب نخستین گفت :

حکایت بازرگان و عفریت.....

ای ملک جوانبخت؛شنیده ام بازرگانی سرد و گرم جهان دیده و تلخ و شیرین

روزگار چشیده ؛سفر به شهرهای دور و دریاهای پر شور می کرد.وقتی او را

سفری پیش می آمد.از خانه بیرون شد و همی رفت تا از گرمی هوا مانده

گشته ؛به سایه ی درختی پناه برد که لختی برآساید.چون برآسود ؛قرصه ی

نانی و چند دانه ی خرما از خورجینی که با خود داشت به در آورده بخورد و تخم

خرما بینداخت.در حال عفریتی با تیغ بر کشیده نمودار شد و گفت:چون تخم

خرما بینداختی بر سینه ی فرزند من آمد و همان لحظه بیجان شد؛اکنون ترا به

قصاص او بایدم کشت.

بازرگان گفت:ای جوانمرد عفریتان ؛من مالی بی مر و چند پسر دارم؛اکنون که

قصد کشتن من داری مهلت ده که به خانه باز گردم و مال به فرزندان بخش کرده

 وصیتهای خود بگزارم و پس از سالی نزد تو آیم.عفریت خواهش او را پذیرفت.

بازرگان به خانه بازگشت .مال به فرزندان بخش کرده ماجرای خویش را چنان که

 با عفریت رفته بود با فرزندان و پیوندان بیان کرد.چون سال به پایان آمد به همان

 بیابان بازگشت و در پای درخت نشسته و بر حال خود همی گریست که پیری

 پیدا شد و غرالی در زنجیر داشت.به بازرگان سلام داده پرسید که:کیستی و

تنها در مقام عفریتان از بهر چیستی؟بازرگان ماجرا  را عجب آمد و بر او افسوس

 خورد و گفت:از این خطر نخواهی رستن .پس در پهلوی بازرگان بنشست و

گفت:از اینجا بر نخیزم تا ببینم که انجام کار تو چون خواهد شد.

بازرگان به خویشتن مشغول بود و همی گریست که پیری دیگر با دو سگ سیاه

 در رسیدو سلام داده و پرسید که:در این مقام چرا نشسته اید و به مکان

عغریتان ار بهر چه دل بسته اید؟ایشان ماجرا باز گفتند.هنوز پیر دیگر ننشسته

بود که پیر استر سواری در رسید.سلام کرده سبب بودن در آن مقام باز

پرسید.ایشان ماجرا بیان نمودند .ناگاه گردی برخاست و از میان گرد همان

عفریت عفریت با تیغ کشیده پدیدار شد؛دست بازرگان بگرفت تا او را بکشد.

بازرگان بگریست  و آن هر سه پیر  نیز بر حال او گریان شدند .پیر نخستین که

غزال در زنجیر داشت ؛برخاست و بر دست عفریت بوسه داده گفت:ای امیر

عفریتان ؛مرا با این غزال طرفه حکایتی است؛آن را باز گویم  اگر ترا خوش آید از

سه یک خون او در گذر.عفریت گفت باز گوی.  

             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:از تاخیری که در نوشتن داستان به وجود آمد از تمامی دوستانم عذر میخوام...

دوستون دارم....ممنون عزیزان....

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 11395


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...