حکایت پیر و غزال.....
پیر گفت:ای امیر عفریتان ؛این غزال مرا دختر عم و سی سال با من همدم
بود؛فرزندی نیاورد.کنیزکی گرفتم.آن کنیز پسری بزاد .چون پسر پانزده ساله
شد؛مرا سفری پیش آمد؛از بهر تجارت به شهر دیگر سفر کردم و دختر عم من
که همین غزال است؛در خردسالی ساحری آموخته بود.پس کنیز و پسر مرا با
جادو گاو و گوساله کرده به شبان سپرده بود.پس از چندی که من از سفر
آمدم؛از کنیز و پسر جویان شدم.گفت:کنیز مرد و پسر بگریخت.من از این سخن
گریان شدم و سالی اندوهگین بنشستم تا عید قربان در رسید.به پیش شبان
فرستادم و گاوی فربه خواستم که قربانی کنم.شبان گاوی فربه بیاورد که کنیز
من بود.من آستین بر زده ؛دامن به میان محکم کردم و کاردی گرفتم که آن را
قربانی کنم.گاو بنالید و بگریست.براو رحمت آوردم و خود نکشتم.شبان را گفتم
او را بکشت و پوست از او بر گرفت.استخوانی دیدم بی گوشت.از کشتن آن
پشیمان شدم ولی پشیمانی من سود نداشت.پس آن را به شبان داده و
گفتم:گوساله ای فربه از برای من بیاور.شبان گوساله ای آورد که آن پسر من
بود.چون گوساله مرا دید؛رسن پاره کرده پیش من آمد.بر خاک غلتیده خروشان
کنان همی گریست.من بدو رحمت آوردم و به شبان گفتم:این را رها کن و گاو
دیگر بیاور.
چون قصه بدین جا رسید؛بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
دنیازاد گفت:ای خواهر ؛چه خوش حدیثی گفتی.شهرزاد گفت:اگر امروز ملک مرا
نکشد شب آینده خوشتر از این حدیث گویم.
ملک با خود گفت:این را نمیکشم تا باقی داستان بشنوم.
چون روز شد ملک به دیوان بر نشست.آن روز تا پسین به کار مملکت مشغول
بود.وزیر همه ی روز منتظر کشته شدن دختر ایستاده ؛هیچ خبری نشنود.در
عجب شد.پس ملک از دیوان برخاسته به حرمسرای شد و با دختر وزیر به حدیث
گفتن بنشست.
چون شب دویم برآمد.....
در خوابگاه شدند و شهریار از دختر وزیر تمتع برداشت.پس از آن دختر وزیر از
تخت به زیر آمده در پای تخت بنشست.دنیازاد گفت:ای خواهر:حدیث بازرگان و
عفریت را تمام کن.شهرزاد گفت:اگر ملک اجازه دهد بازگویم.ملک جواز
داد.شهرزاد گفت:ای ملک جوانبخت؛خداوند غزال به عفریت گفت:ای امیر
عفریتان؛چون گوساله بگریست و روی به خاک بمالید مرا بر وی رحمت آمد.با
شبان گفتم که:این گوساله رها کن.همین غزال که دختر عم من است ؛به پیش
من ایستاده نظر میکرد و در کشتن گوساله همی کوشید و میگفت:همین
گوساله را بکش که گوساله ای است فربه.ولی من کشتن گوساله را به خود
هموار نکردم.به شبانش دادم.شبان گوساله گرفته برفت.
روز دیگر شبان پیش من آمده و بشارت داده گفت:مرا دختری است که در
خردسالی از پیر زالی ساحری آموخته بود.چون من گوساله به خانه بردم آن
دختر روی خود پوشیده بگریست.پس از آن خندید و گفت:ای پدر؛چون است که
مرد بیگانه به خانه همی آوری؟گفتم مرد کدام است و گریه و خنده ی تو از بهر
چه بود؟گفت:این گوساله بازرگانزاده است که زن پدرش اورا با مادر او به جادو
گاو و گوساله کرده است وسبب خنده همین بود.اما گریستنم از برای این بود
که مادر او را پدرش سر یریده.
ای امیر عفریتان؛چون این را از شبان بشنیدم از خانه به در امدم و از نشاط پای
از سر نمیدانستم و همی رفتم تا به خانه ی شبان رسیدم.دختر شبان بر من
سلام داد و دست مرا ببوسید و به کناری ایستاد.پس از آن همان گوساله پیش
آمد و روز بر زمین مالیده بر خاک غلتید.من با دختر شبان گفتم:آنچه از این
گوساله گفته ای راست است؟گفت:آری؛این فرزند تو است.گفتم:اگر او را از این
رنج خلاص کنی چندان مال بر تو بذل کنم که بی نیاز شوی.دختر تبسمی کرد و
گفت:مرا به مال حاجتی نیست.اما با من عهد کن که اگر من از این گوساله
سحر بردارم مرا بدو کابین کنی و اجازت دهی که به جادو کننده ی او جادو کنک
و گرنه از بد او ایمن نخواه بود.گفتم:خون دختر عم خود را بر تو حلال کردم.آنچه
دانی بکن.پس طاسی پر از آب کرده و افسونی بر آن خوانده بر گوساله
پاشید.فی الحال گوساله به صورت انسان بر آمد.من او را در آغوش کشیده به
چشمش بوسه دادم و دختر شبان را به زنی او در آوردم.او نیز دختر عم مرا به
جادو غزالی کرد.او همین غزال است.به هر سو که میروم آن را با خود میبرم.
چون به ایجا رسیدم بازرگان را در همین مکان دیده حکایت او را
شنیدم؛بایستادم تا از انجام کار او آگاهی یابم.
ای امیر عفریتان؛این است حکایت من و این غزال.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از دوستان خوبم بابت این که داستان این دفعه طولانی شد بی نهایت معذرت
میخوام.
این ایام را به شما ؛دوستان گلم تسلیت عرض میکنم...
امیدوارم که نهایت بهره را از این شب های عزیز ببرید....
التماس دعا......
یا حسین!
|