تا بی نهایت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 5 دی ماه سال 1386
حکایت بازرگان و عفریت.....

شهرزاد در شب نخستین گفت :

حکایت بازرگان و عفریت.....

ای ملک جوانبخت؛شنیده ام بازرگانی سرد و گرم جهان دیده و تلخ و شیرین

روزگار چشیده ؛سفر به شهرهای دور و دریاهای پر شور می کرد.وقتی او را

سفری پیش می آمد.از خانه بیرون شد و همی رفت تا از گرمی هوا مانده

گشته ؛به سایه ی درختی پناه برد که لختی برآساید.چون برآسود ؛قرصه ی

نانی و چند دانه ی خرما از خورجینی که با خود داشت به در آورده بخورد و تخم

خرما بینداخت.در حال عفریتی با تیغ بر کشیده نمودار شد و گفت:چون تخم

خرما بینداختی بر سینه ی فرزند من آمد و همان لحظه بیجان شد؛اکنون ترا به

قصاص او بایدم کشت.

بازرگان گفت:ای جوانمرد عفریتان ؛من مالی بی مر و چند پسر دارم؛اکنون که

قصد کشتن من داری مهلت ده که به خانه باز گردم و مال به فرزندان بخش کرده

 وصیتهای خود بگزارم و پس از سالی نزد تو آیم.عفریت خواهش او را پذیرفت.

بازرگان به خانه بازگشت .مال به فرزندان بخش کرده ماجرای خویش را چنان که

 با عفریت رفته بود با فرزندان و پیوندان بیان کرد.چون سال به پایان آمد به همان

 بیابان بازگشت و در پای درخت نشسته و بر حال خود همی گریست که پیری

 پیدا شد و غرالی در زنجیر داشت.به بازرگان سلام داده پرسید که:کیستی و

تنها در مقام عفریتان از بهر چیستی؟بازرگان ماجرا  را عجب آمد و بر او افسوس

 خورد و گفت:از این خطر نخواهی رستن .پس در پهلوی بازرگان بنشست و

گفت:از اینجا بر نخیزم تا ببینم که انجام کار تو چون خواهد شد.

بازرگان به خویشتن مشغول بود و همی گریست که پیری دیگر با دو سگ سیاه

 در رسیدو سلام داده و پرسید که:در این مقام چرا نشسته اید و به مکان

عغریتان ار بهر چه دل بسته اید؟ایشان ماجرا باز گفتند.هنوز پیر دیگر ننشسته

بود که پیر استر سواری در رسید.سلام کرده سبب بودن در آن مقام باز

پرسید.ایشان ماجرا بیان نمودند .ناگاه گردی برخاست و از میان گرد همان

عفریت عفریت با تیغ کشیده پدیدار شد؛دست بازرگان بگرفت تا او را بکشد.

بازرگان بگریست  و آن هر سه پیر  نیز بر حال او گریان شدند .پیر نخستین که

غزال در زنجیر داشت ؛برخاست و بر دست عفریت بوسه داده گفت:ای امیر

عفریتان ؛مرا با این غزال طرفه حکایتی است؛آن را باز گویم  اگر ترا خوش آید از

سه یک خون او در گذر.عفریت گفت باز گوی.  

             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:از تاخیری که در نوشتن داستان به وجود آمد از تمامی دوستانم عذر میخوام...

دوستون دارم....ممنون عزیزان....

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 11418


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...