حکایت پیر و استر.....
چون حدیث پیر دوم تمام شد پیر سیم ؛خداوند استر ؛به عفریت گفت:مرا نیز
حکایتی است طرفه تر از حکایت هر دو.اجازت ده تا حدیث کنم.اگر ترا پسند افتد
از باقی خون جوان در گذر.عفریت گفت:بازگو!پیر گفت:ای امیر عفریتان؛این استر
زن من بود.مرا سفری افتاد.یک سال در شهر ها سفر کردم.پس از یک سال
بازگشته نیمه شب بود که به خانه ی خویش درآمدم .زن خود را دیدم که با
غلامکی سیاه خفته است.چون زن را چشم بر من افتاد؛برخاسته کوره ی آبی
گرفت و افسونی بر او دمیده به من بپاشید.
من در حال سگی شدم؛مرا از خانه براند.من از در به در آمده؛در کوچه و بازار
همی رفتم تا به دکان قصابی رسیده استخوان خوردن گرفتم.چون قصاب
خواست به خانه رود من نیز بر اثر او بشتافتم.چون به خانه رسیدم دختر قصاب
مرا بدید.روی از من نهان کرده گفت:ای پدر ؛چرا مرد بیگانه به خانه آوردی؟قصاب
گفت:مرد بیگانه کدام است؟دختر گفت:همین سگ مردی است که زنش به
جادویی او را بدین صورت کرده و من میتوانم او را به صورت نخست
بازگردانم.قصاب متمنی خلاصی من گشته سوگندش داد.دختر کوزه آبی
خواسته فسونی بر او دمیده و بر من پاشید.من به صورت اصلی خویش برآمدم
و دست و پای دختر را ببوسیدم و در خواست کردم که زن مرا به جادویی
استری کند.از آن آب اندکی به من داده گفت:چون زن خود را در خواب بینی این
آب بر وی بپاش.هر آنچه که خواهی؛همان گردد.پس من آب را گرفته بر او
پاشیدم و خواستم که استری شود.در حال استر گردید و آن استر این
است.عفریت را حدیث او عجب آمد و از استر پرسید که:این حدیث راست
است؟استر سر بجنباند و به اشارت بر صدق کلام او گواهی داد.عفریت از غایت
تعجب در طرب آمد و از باقی خون بازرگان در گذشت.
چون شهرزاد قصه بدینجا رسانید؛بامداد شد و لب از داستان فروبست.خواهر
کهترش ؛دنیازاد ؛گفت:ای خواهر؛طرفه حکایتی گفتی.شهرزاد گفت:اگر از از
هلاکت برهم و ملک مرا نکشد ؛در شب آینده حکایت صیاد ؛که بسی خوشتر از
این حکایت است ؛گویم. ملک با خود گفت که:طرفه حکایت میگوید.این را نکشم
تا باقی داستان بشنوم.
چون روز برآمد ملک به دیوان نشست و کار مملکت بگذرانید.وقت پسین از دیوان
برخاسته به حرمسرای شد.
چون شب سوم برآمد....
حکایت صیاد......
شهرزاد گفت:ای ملک جوانبخت؛صیادی سالخورده؛زنی سه پسر داشت(در متن
عربی **ثلاثه اولاد**به معنی سه فرزند و نه سه پسر آمده و در پایان داستان چنانچه خواهید
دید صیاد یک پسر و دو ختر دارد.) و بیچیز و پریشان روزگار بود.همه روزه دام برگرفته
به کنار دریا میرفت و چهار دفعه بیشتر دام در دریا نمی انداخت.
روزی دام برداشته به کنار دریا شد.دام در دریا انداخته ؛ساعتی بایستاد.پس از
آن خواست که دام را بیرون آورد دید که سنگین است.آنچه زور زد به درآوردن
نتوانست.در کنار دریا میخی کوفته دام فرو بست و خود در آب افتاده غوطه
خورد.با توانایی تمام دام از آب به در آورد دید که به دام اندر خری است
مرده.محزون گردید و گفت:سبحان الله؛امروز عجب رزقی نصیب من شد.دوباره
دام در آب انداخت زمانی بایستاد.چون خواست بیرونش آورد دید که سنگین تر از
نخست است.گمان کرد که ماهی بزرگ است.خود در آب فرو رفت.به مشقت
تمام بیرونش آورد دید که خمره ای بزرگ است؛پر از ریگ و گل.چون این را بدید به
حزن اندر پیوسته گفت:
فیض ازل به زور ار آمدی به دست
آب خضر نصیبه ی اسکندر آمدی
پس خمره را بشکست و دام فشرده به دریا انداخت.پس از زمانی دام بیرون
کشیده دید که سفالی و شیشه شکسته ای به دام اندر است.این بیت بر
خواند:
به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش
به کردگار رها کرده به مصالح خویش
پس از آن سر به سوی آسمان کرده گفت:خداوندا من بیش از چهار دفعه دام در
آب نمی اندازم و همین چهارم است.پس نام خدا بر زبان رانده دام بر آب
انداخت .
پس از زمانی خواست بیرون آورد ؛دید که بسی سنگین است.بند دام را به میخ
فرو بسته خود را به دریا انداخت.
ادامه دارد..... |