تا بی نهایت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

ONLINEIRAN.IR Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
حکایت صیاد؛ا(دامه)شب چهارم....

حکایت صیاد(ادامه).....

به زور و توانایی  دام را بیرون آورده دید که خمره ای است رویین که ارزیز بر سر

آن ریخته ؛به خاتم حضرت سلیمان علیه السلام  مهرش کرده اند.چون صیاد این

را بدید انبساط و نشاطش روی داد  و با خود گفت که سر این بباید گشود.پس

کارد گرفته ارزیز از سر آن رویین خمره دور ساخت و آن را سرنگون کرده بجنبانید

که اگر چیزی در میان داشته باشد فرو ریزد.دودی از آن خمره بیرون آمده به

سوی آسمان رفت.

صیاد را عجب آمد و حیران همی بود تا آنکه دود در یک جا جمع شد و از میان دود

 عفریتی به در آمد که سر به ابر می سود.چون صیاد او را بدید از غایت بیم بلرزید

 و آب اندر دهانش بخشکید.اما عفریت چون صیاد را بدید به یگانگی خدا و

پیغمبری سلیمان زبان گشوده گفت:ای پیغمبر خدا؛مرا مکش پس از این سر از

فرمان تو نپیچم .صیاد گفت:ای عفریت؛اکنون آخرالزمان است و سلیمان هزار و

هشتصد سال است سپری شده.حکایت خویش بازگوی.

چون عفریت سخن صیاد بشنید گفت:ای مرد؛آماده ی مرگ باش.صیاد

گفت:سزای من که ترا از چنین زندان رها کردم این خواهد بود؟عفریت گفت:آری

ترا از مرگ چاره نیست .اکنون درخواه که ترا چگونه بکشم؟صیاد گفت:گناه من

چیست که باید ناچار کشته شوم؟عفریت گفت:حکایت مرا بشنو.صیاد

گفت؟بازگوی ولکن سخن دراز مکن که نزدیک است از بیم ؛جان از تنم جدا شود.

عفریت گفت که:من و صخرالجن عصیان سلیمان کرده به خدای او ایمان

نیاوردیم.او وزیر خود آصف بن برخیا را نزد من فرستاد.او مرا پیش سلیمان برد.از

من پرستش و فرمانبری خواستند.من سرپیچی نمودم .همین خمره ی رویین را

بخواست و مرا در اینجا به زندان اندر کرده با ارزیز سر آن را ببندود و مهر کرده

فرمود مرا بدین دریا انداختند.

هفتصد سال در قعر دریا بماندم و در دل داشتم ه هر که مرا خلاص کند او را تا

ابد از مال دنیا بی نیاز گردانم.کسیث مرا از آن ورطه خلاصی نکرد.

هفتصد سال دیگر بماندم ؛با خود گفتم:هر که مرا رها کند گنجهای زمین را از

بهر او بگشایم.کسی مرا نرهاند.چهار صد سال دیگر  بماندم با خود گفتم :هر

کس مرا برهاند او را به هر گونه که خود خواهد بکشم.در این مقال بودم که تو مرا

 بیرون آورده مهر از خمره برداشتی؛اکنون باز گوی که ترا چگونه بکشم؟

چون صیاد این را بشنید به حیرت اندر شد و بگریست و او را سوگند داده

بخشایش تمنا کرد.عفریت گفت:به جز کشته شدن چاره نداری.

چون صیاد مرگ را عیان بدید گفت:

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی            

                                              در شرط ما نبود که با من تو این کنی

بر    دوستی  تو  چو  مرا   بود   اعتماد

                                              هرگز  گمان  نبردم  بر  تو  که دشمنی

عفریت گفت:در حیات طمع مبند که به جز مرگ چاره نداری.صیاد با خود گفت:تو

آدمیزاده هستی و این از جنیا ن است.تو باید در هلاکت این تدبیری کنی.پس به

 عفریت گفت:اکنون که مرا خواهی کشت ؛ترا به نام خدای بزرگ سوگند می

دهم که راست بگو که تو با این هیکل بزرگ در این خمره چه طور جا گرفته

بودی؟عفریت گفت:مگر ترا گمان این است که من به خمره اندر نبودم؟صیاد

گفت:تا عیان نبینم باور نکنم.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد  لب از داستان فروبست.

چون شب چهارم بر آمد.....

گفت ای ملک جوانبخت؛چون صیاد به عفریت گفت:تا عیان نبینم باور

نکنم؛عفریت دودی گشته بر هوا بلند شد و به خمره اندر فرود آمد.فی الحال

صیاد مهر بر سر خمره  گذاشته بانگ بر عفریت زد که بازگوی اکنون با تو چه کار

کنم؟

عفریت خواست که بیرون آید ؛به در آمدن نتوانست و دانست که صیاد او را در

زندان کرده و مهر سلیمان نبی بر آن نهاده است.

پس صیاد رویین خمره را برگرفته به کنار دریا شد.عفریت گفت:چه خواهی

کردن؟گفت:ترا به دریا خواهم افکند که تا ابد در آنجا بمانی.

عفریت بنالید و گفت:مهر از سر خمره بردار و مرا رها کن که به پاداش نیکو

خواهی رسید.صیاد گفت:دروغ میگویی و مثل من و تو مثل وزیر ملک یونان و

حکیم رویان است و آن این بوده که:

پ.ن۱:ارزیز به معنای قلع؛قلعی؛رصاص

پ.ن۲:رصاص به معنی قلع؛قلعی؛ارزیز؛سرب؛رزاز هم می گویند.

پ.ن۳:معذرت که بازم زیاد شد دوستان عزیز...

                                                                                 ادامه دارد....

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 11411


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...