تا بی نهایت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
سال نو مبارکککککککککک!!!!!

بهار آمد و گل در چمن شکفت و تو را

                             شکفته شد گل حسرت درین بهار دریـــــــــغ

                      نوروزتان مبارکککککک.....!!!!!


حاجی فیروز آمد ، روز نوروز آمد ، سالی یکروز آمد
کود کان را تو بگو غم نخورند ، جامه ها شان همه نو خواهد شد
قول مردانه که آنان شب عید ، نان خورش با کف نانی دارند
لیک از بهر خدا نکند مشت مرا باز کنی

 


قصه مطریبم ساز کنی
تا گر امروز من از بهر لباس آنها ، به همه ساز و نوا میرقصم
نکند کودک من در فردا ، نغمه ای بهر کسی ساز کند
که یکی مرد چو من ،روی خود و تیره و بشکن زدن آغاز کند
او بخندد ز سر شوق که :
حاجی فیروز آمد ، روز نوروز آمد ، سالی یکروز آمد
 

حاجی فیروزه،
سالی یه روزه،
همه می‌‌دونن،
منم می‌‌دونم،
عید نوروزه.

ارباب خودم سلام علیکم،
ارباب خودم سر تو بالا کن،
ارباب خودم منو نیگا کن،
ارباب خودم لطفی به ما کن.
ارباب خودم بزبز قندی،
ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟

بشکن بشکنه بشکن،
من نمی‌شکنم بشکن،
اینجا بشکنم یار گله داره،
اونجا بشکنم یار گله داره!
این سیاه بیچاره چقد حوصله داره.

دوستان عزیزم :امیدوارم که سالی توام با موفقیت و شادی پیش رو داشته باشید...

 

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
حکایت ملک سندباد...(شب پنجم...)

چون شب پنجم بر آمد..

حکایت ملک سندباد...

شهرزاد گفت:ای ملک جوانبخت؛وزیر گفت:چون است حکایت ملک

سندباد؟گفت:شنیده ام که ملکی از ملوک پارس همیشه به نخجیر رفتی و

تفرج دوست داشتی و شاهینی داشت که دست پرورد بود و شب و روز آن را از

خود دور نکردی و طاسکی زرین از برای آن شاهین ساخته و در گردنش آویخته

بود که هنگام تشنگی آب از آن طاسک می خورد.

روزی ملک ؛شاهین به دست گرفته با غلامان به نخجیر گاه شد و دام

بگستردند. غزالی به دام افتاد .ملک گفت:هر کس که غزال از پیش او رد شود

بخواهم کشت.سپاهیان به غزال گرد آمدند .غزال به سوی ملک بیامد و از بالای

سر ملک بجست.غلامان به یکدیگر نگاه کردند.ملک با وزیر گفت:چه می

گویند؟گفت:ای ملک ؛تو گفته بودی که غزال از پیش هر کس بجهد او را

بکشی.اکنون غزال از پیش تو جسته.ملک گفت:از پی غزال خواهم رفت تا آن را

به دست آورم .پس ملک از پی غزال بتاخت و شاهین بر سر غزال نشسته به

چشمانش همی زد تا آنکه غزال کور گشت و گریختن نتوانست.آن گاه ملک

رسیده غزال را ذبح کرد و از فتراکش بیاویخت ولیکن بسیار تشنه شد .به سایه

ی درختی آمده دید که آبی قطره قطره از درخت همی چکد .طاس از گردن

شاهین بگرفت پر از آب کرده خواست بخورد.شاهین پری بر طاسک زد و آب

ریخت .ملک دوباره طاس پر از آب کرد.چنان یافت که شاهین تشنه است.آب به

پیش شاهین گذاشت.شاهین پر بر طاسک زده آب بریخت.ملک باز آن را پر از آب

 کرده به پیش اسب گذاشت.شاهین پر زده آب بریخت.

ملک در خشم شد و گفت:نه خود آب خوردی و نه من و نه اسب را گذاشتی که

آب بخورد.پس تیغ بر کشیده پرهای شاهین را بینداخت.شاهین به اشارت بر

ملک بنمود که بر فراز درخت نگاه کند.ملک به فراز درخت نگاه کرده ماری دید که

زهر از آن مار قطه قطره میچکید .ان گاه از  بریدن پرهای شاهین پشیمان

گشته و شاهین به دست گرفته به مقر خود بازگشت.غزال را به خوانسالار

سپرده خود بر تخت نشست و شاهین دردست داشت.

پس شاهین فریادی کشیده ؛بمرد.ملک پشیمان و  محزون شد.

چون ملک یونان حکایت بدینجا رسانید ؛وزیر گفت:ای ملک؛اگر نصیحت پذیری

برهی و گرنه هلاک شوی؛چنان که وزیر به پسر پادشاه حیلت کرده خود هلاک

شد.کدام است آن حکایت

           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طاسک:کاسه ی کوچک

طاس:در اصطلاح عامیانه تشت

فتراک:تسمه و دوال که از عقب زین اسب می آویزند و با آن چیزی به ترک

میبندند.

 

جمعه 10 اسفند ماه سال 1386
حکایت ملک یونان و حکیم رویان.....

حکایت ملک یونان و حکیم رویان...

در زمین فرس و رویان ملکی بود؛ملک یونان گفتندی و در تن آن ملک ناخوشی

برص بود که  اطبا ار معالجت آن عجز داشتند.روزی حکیمی سالخورده به آن

شهر آمد که حکیم رویان نام داشت و لغت یونانی و فارسی و رومی و  عربی؛و

سود و زیان گیاهها و برگ درختان نیک بدانستی.

پس حکیم  چند روزی در آنجا بماند و شنید که تن ملک برص دارد و اطبا در علاج

آن عاجز شده اند  برخاسته به پیش ملک یونان شد و زمین بوسیده طبیبی خود

 را بر ملک عرضه نمود و گفت :ای ملک ؛شنیده ام که تنت را ناخوشی فروگرفته

 و تاکنون علاج پذیر نگشته .من میخواهم که معالجت کنم بی آنکه ترا شربتی

بخورانم و روغنی بمالم.

ملک یونان در عجب شد و گفت:چگونه می توانی بی دارو و شربت معالجت

نمودن؟و اگر چنین کنی ترا بی نیاز گردانم  و آنچه که آرزو داری برآورم.ام چه روز

و چه هنگام معالجه خواهی کرد؟ای حکیم در این کار بشتاب !!حکیم رویان زمین

 بوسیده به منزل بازگشت و به معالجت آماده شد.

روز دیگر به پیش ملک آمده گفت:امروز با گوی و چوگان  به میدان همی وری.

چون ملک با گوی و چوگان به میدان شد؛حکیم رویان پیش آمد و چوگان بر گرفته

 به ملک داد و گفت: چنین بگیر و به قوت بازو بر گوی بزن تا دست و تنت کند و

دارو بر دست و تو نفوذ کرده تنت را فرو خواهد گرفت.آنگاه به خانه بازگشته به

گرمابه شو و پس از گرمابه زمانی بخواب که بهبودی یابی والسلام.

در حال ملک یونان سوار گشته ؛چوگان به کف گرفت و بر گوی همی زد تا دست

 و تنش خوی کرد.حکیم رویان دانست که دارو بر تن او نفوذ کرده گفت:اکنون به

خانه بازگرد و به گرمابه شو.

ملک به خانه رفته به گرمابه شد.پس از شست و شوی از گرمابه بیرون آمده و

بخسبید.چون از خواب برخاست دید تنش از ناخوشی پاک گشته؛به سیم سفید

 همی ماند.شادمان و خرسند گردید.

روز دیگر حکیم به بارگاه شد و زمین ببوسید و به طرف بساط ایستاده گفت:

              تنت  به  ناز  طبیبان  نیازمند  مباد         

                                           وجود  نازکت  آزرده ی   گزند  مباد

           سلامت همه آفاق در سلامت توست

                                         به هیچ حادثه شخص تو دردمند مباد

حکیم شعر به انجام رسانید.ملک بر پا خاسته او را در آغوش گرفت و در پهلوی

خویشتن بنشاند.پس از آن خوانهای طعام بنهادند و خوردنی بخوردند و تا پسین

 به صحبت و منادمت بنشستند.آنگاه ملک دو هزار دینار زر و هدیه های گرانبها

به حکیم داد .حکیم به خانه بازگشت و ملک خرسند نشسته؛به کردار نیک

حکیم سپاس همی گفت.

چون روز دیگر شد ؛ملک به دیوان برنشست و حکیم  نیز به بارگاه  آمده زمین

ببوسید.ملک او را در پهلوی خود جای داد.چون حکیم خواست بازگردد ملک هزار

دینار زر با خلعتها و هدیه ها بدو داد.ملک را با حکیم کار بدینجا رسید.

و اما وزیر ملک مردی بخیل و بد خواه بود.چون بخششهای ملک یونان را به حکیم

 بدید بدو رشک آورد و بدخواهی او را در دل گرفت و به پیشگاه ملک یونان رفته

 زمین  نیاز بوسه داد و گفت:ای ملک؛بندگان درگاه را فرض است که ملک را از

آنچه بینند آگاه کنند و پندی را که سودمند است بازگویند.ملک گفت:پند

بازگوی.وزیر گفت:پیشینیان گفته اند هر که در عاقبت کارها اندیشه نکند به رنج

اندر افتد.من ملک را در طریق نا صواب میبینم که بر دشمن و بدخواه خویشتن

چندین عطا و بخشش میکند و از این  کار بس هراس دارم.ملک چون این بشنید

به هم بر آمد و رنگش پریدن گرفت.ار وزیر پرسید که«بدخواه کیست؟وزیر

گفت:حکیم رویان دشمن جان ملک است.ملک گفت:چگونه بد خواه است که

بی زحمت معالجت مرا  از رنج چنان ناخوشی خلاص کرد؟اگر من او را انباز

مملکت و پادشاهی خود کنم هنوز پاداش صد یک نیکویی او را نخواهد بو.گمان

دارم که تو این سخن را از رشک گفتی و همی خواهی که من او را کشته

؛پشیمان شوم.بدان سان که ملک سندباد پشیمان شد.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.

        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱:انباز:هنباز؛همباز؛همکار:همتا؛حریف:شریک

پ.ن۲:انبازی:همکاری؛همدستی

پ.ن۳:برص:لک و پیس؛لکه های سفید که روی پوست بدن پیدا میشود.

پ.ن۴:بساط:گستردنی؛هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره و امثال آنها.به

معنی زمین وسیع

پ.ن۵:منادمت:همنشینی کردن؛با یکدیگر بباده گساری نشستن.

پ.ن۶:از دوستان عزیز به خاطر زیاد شدن نوشته طبق معمول عذر میخوام.

اربعین حسینی را به همه ی عاشقان ابا عبدالله حسین تسلیت میگویم.

پ.ن۷:هر گونه مشکلی در معنا کردن نوشته بود من در خدمتم دوستان عزیز.

شاد و پیروز باشید.

    

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 11410


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...