حکایت ملک یونان و حکیم رویان...
در زمین فرس و رویان ملکی بود؛ملک یونان گفتندی و در تن آن ملک ناخوشی
برص بود که اطبا ار معالجت آن عجز داشتند.روزی حکیمی سالخورده به آن
شهر آمد که حکیم رویان نام داشت و لغت یونانی و فارسی و رومی و عربی؛و
سود و زیان گیاهها و برگ درختان نیک بدانستی.
پس حکیم چند روزی در آنجا بماند و شنید که تن ملک برص دارد و اطبا در علاج
آن عاجز شده اند برخاسته به پیش ملک یونان شد و زمین بوسیده طبیبی خود
را بر ملک عرضه نمود و گفت :ای ملک ؛شنیده ام که تنت را ناخوشی فروگرفته
و تاکنون علاج پذیر نگشته .من میخواهم که معالجت کنم بی آنکه ترا شربتی
بخورانم و روغنی بمالم.
ملک یونان در عجب شد و گفت:چگونه می توانی بی دارو و شربت معالجت
نمودن؟و اگر چنین کنی ترا بی نیاز گردانم و آنچه که آرزو داری برآورم.ام چه روز
و چه هنگام معالجه خواهی کرد؟ای حکیم در این کار بشتاب !!حکیم رویان زمین
بوسیده به منزل بازگشت و به معالجت آماده شد.
روز دیگر به پیش ملک آمده گفت:امروز با گوی و چوگان به میدان همی وری.
چون ملک با گوی و چوگان به میدان شد؛حکیم رویان پیش آمد و چوگان بر گرفته
به ملک داد و گفت: چنین بگیر و به قوت بازو بر گوی بزن تا دست و تنت کند و
دارو بر دست و تو نفوذ کرده تنت را فرو خواهد گرفت.آنگاه به خانه بازگشته به
گرمابه شو و پس از گرمابه زمانی بخواب که بهبودی یابی والسلام.
در حال ملک یونان سوار گشته ؛چوگان به کف گرفت و بر گوی همی زد تا دست
و تنش خوی کرد.حکیم رویان دانست که دارو بر تن او نفوذ کرده گفت:اکنون به
خانه بازگرد و به گرمابه شو.
ملک به خانه رفته به گرمابه شد.پس از شست و شوی از گرمابه بیرون آمده و
بخسبید.چون از خواب برخاست دید تنش از ناخوشی پاک گشته؛به سیم سفید
همی ماند.شادمان و خرسند گردید.
روز دیگر حکیم به بارگاه شد و زمین ببوسید و به طرف بساط ایستاده گفت:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ حادثه شخص تو دردمند مباد
حکیم شعر به انجام رسانید.ملک بر پا خاسته او را در آغوش گرفت و در پهلوی
خویشتن بنشاند.پس از آن خوانهای طعام بنهادند و خوردنی بخوردند و تا پسین
به صحبت و منادمت بنشستند.آنگاه ملک دو هزار دینار زر و هدیه های گرانبها
به حکیم داد .حکیم به خانه بازگشت و ملک خرسند نشسته؛به کردار نیک
حکیم سپاس همی گفت.
چون روز دیگر شد ؛ملک به دیوان برنشست و حکیم نیز به بارگاه آمده زمین
ببوسید.ملک او را در پهلوی خود جای داد.چون حکیم خواست بازگردد ملک هزار
دینار زر با خلعتها و هدیه ها بدو داد.ملک را با حکیم کار بدینجا رسید.
و اما وزیر ملک مردی بخیل و بد خواه بود.چون بخششهای ملک یونان را به حکیم
بدید بدو رشک آورد و بدخواهی او را در دل گرفت و به پیشگاه ملک یونان رفته
زمین نیاز بوسه داد و گفت:ای ملک؛بندگان درگاه را فرض است که ملک را از
آنچه بینند آگاه کنند و پندی را که سودمند است بازگویند.ملک گفت:پند
بازگوی.وزیر گفت:پیشینیان گفته اند هر که در عاقبت کارها اندیشه نکند به رنج
اندر افتد.من ملک را در طریق نا صواب میبینم که بر دشمن و بدخواه خویشتن
چندین عطا و بخشش میکند و از این کار بس هراس دارم.ملک چون این بشنید
به هم بر آمد و رنگش پریدن گرفت.ار وزیر پرسید که«بدخواه کیست؟وزیر
گفت:حکیم رویان دشمن جان ملک است.ملک گفت:چگونه بد خواه است که
بی زحمت معالجت مرا از رنج چنان ناخوشی خلاص کرد؟اگر من او را انباز
مملکت و پادشاهی خود کنم هنوز پاداش صد یک نیکویی او را نخواهد بو.گمان
دارم که تو این سخن را از رشک گفتی و همی خواهی که من او را کشته
؛پشیمان شوم.بدان سان که ملک سندباد پشیمان شد.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن۱:انباز:هنباز؛همباز؛همکار:همتا؛حریف:شریک
پ.ن۲:انبازی:همکاری؛همدستی
پ.ن۳:برص:لک و پیس؛لکه های سفید که روی پوست بدن پیدا میشود.
پ.ن۴:بساط:گستردنی؛هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره و امثال آنها.به
معنی زمین وسیع
پ.ن۵:منادمت:همنشینی کردن؛با یکدیگر بباده گساری نشستن.
پ.ن۶:از دوستان عزیز به خاطر زیاد شدن نوشته طبق معمول عذر میخوام.
اربعین حسینی را به همه ی عاشقان ابا عبدالله حسین تسلیت میگویم.
پ.ن۷:هر گونه مشکلی در معنا کردن نوشته بود من در خدمتم دوستان عزیز.
شاد و پیروز باشید.
|