تا بی نهایت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
حکایت ملک سندباد...(شب پنجم...)

چون شب پنجم بر آمد..

حکایت ملک سندباد...

شهرزاد گفت:ای ملک جوانبخت؛وزیر گفت:چون است حکایت ملک

سندباد؟گفت:شنیده ام که ملکی از ملوک پارس همیشه به نخجیر رفتی و

تفرج دوست داشتی و شاهینی داشت که دست پرورد بود و شب و روز آن را از

خود دور نکردی و طاسکی زرین از برای آن شاهین ساخته و در گردنش آویخته

بود که هنگام تشنگی آب از آن طاسک می خورد.

روزی ملک ؛شاهین به دست گرفته با غلامان به نخجیر گاه شد و دام

بگستردند. غزالی به دام افتاد .ملک گفت:هر کس که غزال از پیش او رد شود

بخواهم کشت.سپاهیان به غزال گرد آمدند .غزال به سوی ملک بیامد و از بالای

سر ملک بجست.غلامان به یکدیگر نگاه کردند.ملک با وزیر گفت:چه می

گویند؟گفت:ای ملک ؛تو گفته بودی که غزال از پیش هر کس بجهد او را

بکشی.اکنون غزال از پیش تو جسته.ملک گفت:از پی غزال خواهم رفت تا آن را

به دست آورم .پس ملک از پی غزال بتاخت و شاهین بر سر غزال نشسته به

چشمانش همی زد تا آنکه غزال کور گشت و گریختن نتوانست.آن گاه ملک

رسیده غزال را ذبح کرد و از فتراکش بیاویخت ولیکن بسیار تشنه شد .به سایه

ی درختی آمده دید که آبی قطره قطره از درخت همی چکد .طاس از گردن

شاهین بگرفت پر از آب کرده خواست بخورد.شاهین پری بر طاسک زد و آب

ریخت .ملک دوباره طاس پر از آب کرد.چنان یافت که شاهین تشنه است.آب به

پیش شاهین گذاشت.شاهین پر بر طاسک زده آب بریخت.ملک باز آن را پر از آب

 کرده به پیش اسب گذاشت.شاهین پر زده آب بریخت.

ملک در خشم شد و گفت:نه خود آب خوردی و نه من و نه اسب را گذاشتی که

آب بخورد.پس تیغ بر کشیده پرهای شاهین را بینداخت.شاهین به اشارت بر

ملک بنمود که بر فراز درخت نگاه کند.ملک به فراز درخت نگاه کرده ماری دید که

زهر از آن مار قطه قطره میچکید .ان گاه از  بریدن پرهای شاهین پشیمان

گشته و شاهین به دست گرفته به مقر خود بازگشت.غزال را به خوانسالار

سپرده خود بر تخت نشست و شاهین دردست داشت.

پس شاهین فریادی کشیده ؛بمرد.ملک پشیمان و  محزون شد.

چون ملک یونان حکایت بدینجا رسانید ؛وزیر گفت:ای ملک؛اگر نصیحت پذیری

برهی و گرنه هلاک شوی؛چنان که وزیر به پسر پادشاه حیلت کرده خود هلاک

شد.کدام است آن حکایت

           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طاسک:کاسه ی کوچک

طاس:در اصطلاح عامیانه تشت

فتراک:تسمه و دوال که از عقب زین اسب می آویزند و با آن چیزی به ترک

میبندند.

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 11397


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...