تا بی نهایت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
حکایت وزیر و پسر پادشاه....

حکایت وزیر و پسر پادشاه.....

وزیر گفت:شنیده ام که ملکی از ملوک ؛پسری داشت.پسر خواست  که به 

نخجیر شود ملک وزیر را با او بفرستاد.ایشان شکار همی کردند تا اینکه به

غزالی برسیدند.ویر گفت:این غزال را بگیر.ملکزاده اسب بتاخت.او و غزال از دیده

 ی سپاهیان ناپدید شدند.

ملکزاده در بیابان به حیرت اندر بود.نمیدانست کجا رود.آن گاه دختری بدید

گریان.با او گفت:کیستی و از بهر چه گریانی؟دختر گفت:من دختر ملک هند

بودم.سوار گشته به نخجیر شدم مرا خواب در ربود.از اسب به زیر افتادم و راه به

 جایی نداشتم.ملکزاده بدو رحمت آورد و او را برداشته به خانه ی زین گذاشت و

همی رفت تا به جزیره ای برسید.دختر از ملکزاده در خواست کرد که او را  از

زین فرو آورد.چون فرود آورد دید که غولی است بد شکل و مهیب و فرزندان  خود

 را پیش خود می خواند و می گوید که:آدمی فربه از بهر خوردن آورده ام.

ملکزاده چون این بشنید دل به مرگ نهاد و از بیم جان بر خود بلرزید.

غول گفت:چرا ترسانی؟آخر نه تو ملکزاده ای؟چرا به مال پدر از چنگ دشمن به

در نمی روی؟ملکزاده گفت:دشمن من از من جان همی خواهد نه زر.غول

گفت:چرا پناه از خدا نمی خواهی؟ملکزاده سر به آسمان کرده گفت:((امن

یجیب المضطر اذا دعاه  اصرفه عنی انک علی ماتشا قدیر))**=((ای کسی که

هر گاه درمانده ای ترا بخواند به دعای او پاسخ می دهی ؛او را از من بر کنار دار

 که تو  بر هر چه خواهی توانایی)).غول چون این بشنید از ملکزاده به کناری

رفت.

ملکزاده به پیش پدر بازگشت و حدیث وزیر با پدر بیان کرد.

تو نیز ای ملک ؛اگر به گفته ی حکیم رویان دل بنهی؛در کشتن تو تدبیری کند و

به زودی  کشته شوی؛چنان که در بهبودی تو تدبیری کرد.ملک یونان گفت:راست

 گفتی که او چنان که به آسانی مرا از برص  خلاص کرد؛تواند که دسته گلی به

من دهد که من آن را بوییده هلاک شوم.اکنون بازگوی که رای صواب کدام

است؟وزیر گفت:او را بکش و از شر او به راحت اندر باش و پیش از آنکه او با تو

کید کند تو حیلت بر او تمام کن.در حال ملک یونان حکیم رویان را بخواست.حکیم

 رویان حاضر آمد و آستانملک را بوسه داد و گفت:

خدایــــگــان  جــــهــانا  خدای  یار  تو  بــاد

                                                ســـعادت  ابدی  جفـــت  روزگــار تو بـاد

به هر کجا  که زنی تیغ دست دست تو باد

                                              به  هر  کجا  که  نهی  پای  کار  کار تو باد

و باز بر خواند:

فخر کن بر همه شاهان که ترا شاید فخر

                                                ناز کن بر همه میران که ترا زیـــــبد نــــــاز

گــوی فتـح و ظفر اندر خم چوگان تو بـــاد

                                                چــون دل محــــمود  اندر  خم زلــفین نـــاز

و باز گفت:

اندیشه به رفتن سمندن ماند

                                                        آتش به سنان دیو بندت مانـد

خورسید به همت بلندت ماند

                                                        پیچیدن افعی به کمندت ماند 

چون حکیم رویان ابیات به انجام رسانید ملک گفت:دانی که از بهر چه

خواستمت؟حکیم گفت:((لا یعلم الغیب الا الله))**=((کسی جز خدا از نهان

آگاه نیست))ملک گفت:ترا از بهر کشتن اورده ام!!!!حکیم از این سخن در عجب

شد . حیران مانده؛گفت:به کدام گناه مرا خواهی کشت؟ملک گفت:تو

جاسوسی و به قصد کشتن من آمده ای؛پیش از آنکه تو مرا بکشی ؛من ترا

بکشم.آن گاه ملک سیاف خواست و به کشتن حکیم اشارت فرمود.حکیم

گفت:مرا مکش که خدا تر نکشد.ملک گفت:تا ترا نکشم ایمن نتوانم زیست و

همی ترسم که با اندک چیزی مرا بکشی؛چنان که چوگان به دست من داده مرا

 از برص خلاص کردی.حکیم گفت:ای ملک؛پاداش نیکوییمن نه این است.ملک

گفت:ناچار باید کشته شوی.حکیم رویان هلاک خویشتن یقین کرده محزون شد

و بگریست و از نیکوییها که با ملک کرده بود؛پشیمان گشت و گفت:

قحط   وفاست   در بنه ی   آخر الزمان

                                                 هان ای حکیم پرده ی عزلت بساز هان

تو  غافل  و  سپهر  کشنده  رقیب   تو

                                                 فرزانه  خفته  و   سگ   دیوانه  پاسبان

آن گاه سیاف پیش رفته شمشیر بر کشید و کشتن را دستوری خواست.

حکیم رویان بگریست و با ملک گفت:

ای بر سر خلق سایه ی عدل خدای

                                                    بخشودنی ام بر من مسکین بخشای

پس از آن بگریست و گفت:ای ملک؛پاداش من نه این بود.تو مرا پاداش همی

دهی چنان که نهنگ صیاد را.ملک گفت:چون است حکایت نهنگ با صیاد؟ 

        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیاف:شمشیرگر؛مرد شمشیر زن؛کسی که با شمشیر جنگ کند

سیافه:جمع؛به معنی میر غضب نیز می گویند

عزلت:گوشه نشینی؛خانه نشینی؛دوری و کناره گیری از مردم.

‌‌‌‌‌‌‌      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابت تاخیرم در نوشتن ادامه ی داستان معذرت می خوام و همچنین بابت

کوتاهیم از سر زدن به بعضی از دوستان عذر می خوام..

با تشکر از همه ی دوستانی که در این مدت به من سر زدن و با من همکار ی

کردند.

ممنون از همه ی شما عزیزان..

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 11393


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...