تا بی نهایت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387
چون شب ششم بر آمد...(باقی حکایت صیاد...)

چون شب ششم بر آمد...

باقی حکایت صیاد.....

شهرزاد گفت:ای ملک جوانبخت؛صیاد با عفریت گفت که:چون تو قصد کشتن من

 کرده بودی اکنون من ترا در این رویین خمره به زندان اندر کنم و به دریا

بیفکنم.عفریت چون این بشنید فریاد بر آورده بنالید و صیاد را به نام بزرگ خداوند

سوگند داد و گفت:تو بدکرداری مرا پاداش  بد مده و چنان مکن که امامه با عاتکه

 کرد.صیاد گفت :چگونه بوده است حکایت ایشان؟

عفریت گفت:من چون توانم که  زندان اندر حدیث کنم؛اگر مرا بیرون بیاوری

حکایت باز گویم.صیاد گفت:ناچار ترا به دریا افکنم که دیگر راه بیرون شدن

ندانی.من پیش تو بسی بنالیدم و زاری کردم .تو بر من رحمت نیاوردی و همی

خواستی که بیگناهم بکشی و به پاداش اینکه من ترا از زندان به در آوردم تو در

 من همی کوشیدی .اکنون بدان که ترا  بدین دریا در افکنم و بدینجا خانه کنم و

همه کس را از کردار بد تو بیا گاهانم و نگذارم که دیگر کس ترا به در آورد که تا

ابد در همین  جا بمانی و گونه گونه رنجها ببری .عفریت گفت:اکنون وقت

جوانمردی و مروت است .مرا رها کن ؛من نیز با تو پیمان بر بندم که هرگز با تو

بدی نکنم و ترا از مردم بی نیاز گردانم .

پس صیاد از عفریت پیمان بگرفت و به نام  بزرگ خدا سوگندش داده؛مهر از سر

رویین خمره برداشت.در حال دودی از خمره بیرون آمده و بر آسمان رفت.پس از

 آن در یک جا جمع آمده عفریتی شد زشت منظر و پا به رویین خمره بزد و آن را

به دریا انداخت.

چون صیاد دید که عفریت خمره به دریا افکند؛مرگ را آماده گشته با خود گفت

که:این علامت نیک نبود.پس از آن پیش عفریت بیامد و گفت:ای امیر عفریتان؛تو

پیمان بستی و سوگند یاد کردی که با من بدی نکنی که خدای تعالی ترا پاداش

بد دهد.آن گاه عفریت بخندید و گفت:ای صیاد؛از پی من بیا و صیاد دل به مرگ

نهاده همی رفت تا به کوهی برسیدند؛به فراز کوه بر شده از آنجا به بیابان بی

پایان فرود امدند و  در آن بیابان برکه ی آبی بود .

عفریت بر آن برکه بایستاد و صیاد را گفت :دام به این برکه بینداز و ماهیان بگیر.

صیاد دید که در برکه ماهیان سرخ و سفید و زرد و کبود هستند.او را عجب آمد و

دام به برکه بینداخت.پس از زمانی دام بیرون آورد.چهار ماهی به چهار رنگ در

دام یافت.

پس عفریت  به او گفت که: ماهیان را به نزد سلطان ببر که او را ترا بی نیاز

سازد و اگر گناهی از من رفت ببخشای و عذر مرا بپذیر که من هزارو هشتصد

سال به دریا اندر بوده ام و روی زمین ندیده ام .تو همه  روز از این برکه  یک دفعه

ماهی بگیر والسلام.

پس زمین شکافته شد و عفریت به زمین فرو رفت و صیاد به شهر آمد و از

 سرگذشت خود با عفریت در عجب بود .پس به خانه بیامد.ظرفی پر از آب کرده

 ماهیان را در آن بینداخت و آن را چنان که عفریت آموخته بود برداشته به بارگاه

ملک آمد و ماهیان را به پیشگاه ملک برد.ملک چون بدان سان ماهیان ندیده بود

 از آن ماهیان  در عجب مانده گفت:این ماهیان به کنیز طباخ بسپارید و آن کنیز

را سه روز پیش ؛ملک روم به هدیه فرستاده و هنوز چیزی نپخته بود.چون

ماهیان به کنیز سپردند وزیر به فرمان ملک چهار صد دینار زر به صیاد بداد.صیاد

زرها به دامن کرده شادان و خرم به خانه ی خویش بازگشت.

اما کنیز طباخ ماهیان را به تابه انداخت بر آتش بگذاشت تا یک سوی آنها سرخ

 گردید و آتش در زیر تابه همی سوزاند که دید دیوار مطبخ شکافته شد و دختری

 ماهروی به مطبخ در آمد که در خوبی چنان بود که شاعر گفته:

شاه را ماند که اندر صدره ی دیبا بود

                                                          هر که اندر صدره ی دیبا بود؛زیبا بود

عاشقان را دل به دام عنبرین کرده است صید

                                               صید   دل  باید   چو  دام  از  عنبر  سارا   بود

هست دریای ملاحت روز او؛ از  بهر  آنک

                                                     عنبر و مرجان و لؤ لؤ هر سه در دریا بود

گر به حکم طبع؛ یغما  رسم  باشد  ترک  را

                                               آن صنم ترک است و دل در دست او یغما بود

و دردست آن دختر شاخه ی خیزرانی بود .آن شاخه را بر تابه زد و گفت:ای

ماهی آیا در عهد  قدیم و پیمان درست خود هستی؟چون طباخ این را بدید

بیهوش افتاد و دختر همان سخن مکرر می کرد تا اینکه ماهی سر برداشته

گفت:آری ؛آری.پس از آن همه ی ماهیان سر برداشته گفتند:

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنیم

                                                          ز مهر و دوستی دیگران کرانه کنیم

دخترک چون این بشنید تابه را سرنگون کرده از همان جا که در آمده بود به در

شد و شکاف دیوار به هم پیوست.چون کنیز به هوش آمد دید که ماهیان سوخته

 و تباه شده اند.

کنیز ملول نشسته و به بخت خویشتن گریان بود و می گفت :شکست خوردن در

 جنگ نخست مبارک نباشد.کنیز با خود گفتگو همی می کرد که وزیر در رسید و

 ماهیان بخواست.کنیز گریان شد و چگونگی باز گفت.وزیر را عجب آمد  و صیاد را

 بخواست و گفت:از آن ماهیان چهار دیگر بیاور.صیاد به سوی برکه شتافت و دام

 بینداخت .پس از زمانی دام بیرون کشید؛دید که چهار ماهی مانند همان

ماهیان به دام اندرند.ماهیان را پیش وزیر آورد.وزیر آنها را به کنیزک داد.

کنیز  ماهیان به مطبخ آورده به تابه بینداخت.در حال دیوار مطبخ شکافت همان

دختر آفتاب روی به مطبخ اندر آمد  و شاخه ی خیزران بر تابه زد و گفت:ای

ماهی در عهد قدیم و پیمان درست خود هستی؟ماهیان سر برداشتند و همان

بیت پیشین را بخواندند.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 رویین:پهن؛آنچه که ار روی ساخته شده باشد و کنایه از چیزی سخت و محکم.

خم: در ایجا به معنی کوزه؛ظرف سفالی بزرگ که در آن آب یا سرکه یا شراب یا

 چیز دیگری بریزند و نیز خم به معنی طبل هم گفته می شود.

خمره:خم؛خمچه؛خم کوچک؛خمبره و خنبره هم گفته می شودو به عربی نیز

خمره می گویند.

رویین خمره:کنایه از کوزه ی پهن؛سفت و محکم؛و کوزه ای که از روی ساخته

شده باشد.

سوگند:در اوستا  به معنی سئوکنته به معنی گوگرد ؛و سوگند خوردن یعنی

خوردن گوگرد که نوعی آزمایش برای  تشخیص گناهکار یا بی گناه بوده است .در

 قدیم مقداری آب آمیخته به گوگرد به متهم می خوراندند و از تاثیر آن در وجود

وی گناهکار بودن یا بی گناه بودن  او را تعین می کردند ؛بعد ها به معنی قسم و

 عهد به کار رفته.

رحمت:مهربانی کردن ؛دلسوزی کردن؛در اینجا به معنی بخشایش و احسان و

رقت قلب می باشد.

در حال:فورا

جوانمردی:بخشندگی؛بزرگواری؛صاحب همت و فتوت.

مروت:مردانگی؛نرم دلی.

زشت منظر:بد نما؛ضد زیبا؛ناپسند.

مرگ را آماده گشته:کنایه از آماده شدن برای مرگ.

بارگاه:مرکب از بار(اجازه)و گاه پسوند مکان؛به معنی کاخ و دربار پادشاه؛خیمه

ی پادشاهی؛جای رخصت و اجازه؛جایی که پادشاهان مردم را بار بدهند و به

حضور بپذیرند؛بارگه نیز گفته میشود؛بار جا و بار جای هم گفته اند.

بد کردار:بد کار؛بد کنش؛کسی که کار زشت بکند.

بدان سان:همچون؛مانند

کنیز:خدمتکار زن؛مخصوصا زنی که او را خریده باشند.

طباخ:پزنده؛آشپز؛خورشگر.

مطبخ:جای خوراک پختن؛آشپزخانه؛مطابخ جمع.

صدره:سینه؛سینه ی انسان؛اول چیزی؛بالا؛طرف؛بالای چیزی؛مقدم؛پیشوا.

دیبا؛نوعی پارچه ی ابریشمی ؛پارچه ی ابریشمی رنگین؛دیباه و دیبه نیز گفته

اند.به عربی دیباج میگویند.

عنبر:شاهبو؛ماده ایست خوشبو و خاکستری رنگ که در معده یا روده ی ماهی

عنبر کاشالوت تولید و روی آب دریا جمع میشود؛گاهی خود ماهی را صید می

کنند و آن ماده را از شکمش  بیرون می آورند ؛ماهی عنبر دارای سر بزرگ و

دندانهای تیز است و درازی بدنش تا ۱۰ متر می رسد و آن را گاو عنبر هم می

 گویند.

ملاحت:شور شدن؛نمکین بودن؛زیبا و خوب روی بودن.

یغما:تاراج؛غارت؛چپاول.

صنم:بت؛آنچه که از چوب یا سنگ یا فلز به صورتی بسازند و آن را پرستش کنند.

در فارسی به معنی دلبر و معشوق زیبا.

خیزران:در فارسی به معنی بسکون زا؛بامبو؛نی هندی؛یک قسم نی مغزدار و

خوش رنگ؛دارای ساقه های راست و بلند؛بلندیش به ۲۰ متر می رسد ؛برگ

هایش دراز و شبیه به برگ خرما و ثمر آن بشکل خوشه از شاخه های آن عصا و

 چوببدستی درست میکنند.

کرانه؛آسمان

ملول:افسرده؛اندوهگین؛دلتنگ به ستوه آمده.

              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از دوستان عزیزم بابت طولانی شدن داستان و کلمه ترکیب هایش معذرت

میخواهم...

نوشتن معنی  و ریشه ی بعضی از کلمات در سهولت و فهم داستان به شما

دوستان عزیز کمک میکند.

پ.ن:در وبلاگ هزارتوی تنهایی به زودی مطالبی از فردوسی و شاهنامه اش و

همچنین مولانا و شمس تبریزی خواهم نوشت.

در صورت تمایل یه نگاهی بهش بندازید.

پاینده و سربلند باشید.

 

 

جمعه 13 اردیبهشت ماه سال 1387
حکایت وزیر پسر پادشاه..(ادامه...)

حکایت وزیر و پسر پادشاه..(ادامه...)

حکیم گفت:ای ملک؛درزیر تیغ چگونه توانم حدیث گفت؟تو از من در گذر و به

غریبی من ببخشای که خدای تعالی بخشندگان ببخشاید.پس در آن هنگام یکی

 از خاصان ؛پایه ی سریر ملک را بوسه داده گفت:ای ملک؛از او در گذر که ما

گناهی از او ندیده ایم.ملک گفت:اگر ما او را نکشم خود کشته

شوم.از آنکه کسی که تواند چوگانی به دست من داده از ناخوشی برص نجاتم

دهد؛این نیز می تواند که دسته گلی به من دهد که من او را بوییده هلاک

شوم.مرا گمان این است که او جاسوسی است که به کشتن من آمده به ناچار

او را باید کشت.

چون حکیم دانست که ناچار کشته خواهد شد گفت:ای ملک؛اکنون که به

کشتنم آستین بر زده ای مرا دستوری ده که به خانه ی خویش روم و وصیت

بگزارم  و مرا کتابی است برگزیده ؛او را آورده بر تو هدیه کنم .ملک گفت:چگونه

کتابی است؟؟؟حکیم گفت:آن کتاب سود های بسیار دارد .کمتر سودش این

است که پس از آنکه سر بریده شود ؛ملک آن کتاب را بگشاید  و از صفحه ی

دست چپ سه سطر بخواند؛آن گاه  سر من در سخن آید و آنچه را ملک سوال

کند ؛پاسخ دهد.ملک را این سخن عجب آمد و حکیم را به پاسبان سپرده جواز

رفتنش داد.

حکیم به خانه ی خویش رفته دو روز در خانه همی بود .روز سیم در پیشگاه

ملک حاضر گشت.کتابی کهن با مکحله ای در دست داشت.طبقی  خواسته از

آن مکحله اندکی دارو به طبق فرو ریخت و گفت:ای ملک؛این کتاب بگیر چون سر

 مرا ببرند بفرمای که در همین طبق نهاده بدین دارو بیالایند که خونش باز

ایستد.آن گاه کتاب گشوده بدان سان که گفتم سه سطر بخوان و از سر من

آنچه خواهی سوال کن.

ملک کتاب بستد و خواست که آن را بگشاید.ورقهای کتاب را به هم پیوسته

یافت.انگشت به آب دهن تر کرده ورقی چند بگشود و به آسانی گشوده نمی

شد.چون شش ورق بگشود به کتاب اندر خطی نیافت.گفت:ایی حکیم؛خطی در

 کتاب ندیدم.حکیم گفت:ورقی چند نیز بگردان.ملک اوراق همی گشود تا اینکه

 زهری که حکیم در کتاب به کار برده بود بر ملک کارگر آمد و فریاد بلندی  بر

آورد.حکیم رویان چون حالت ملک بدید؛گفت:

حـــــــذر  کن ز درونهای ریش

                                                      که ریش درون عاقبت سر کند

به هم بر  مکن تا  توانی  دلی

                                                       که آهی جهانی به هم بر کند

و هنوز حکیم ابیات به انجام نرسانده بود که ملک در گذشت.

چون صیاد سخن به اینجا رسانید گفت:ای عفریت؛بدان که اگر ملک یونان قصد

کشتن حکیم رویان نمی کرد خدای تعالی او را نمی کشت.تو نیز ای عفریت؛اگر

 نمی خواستی که مر بکشی خدای تعالی تو را نمی کشت.

چون قصه بدین جا رسانید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاصان:فرد برگزیده؛در اینجا نزد پادشاه

برص:پیسی؛لک و پیس؛لکه های سفید که روی پوست بدن پیدا می شود؛در

بعضی از متن ها به معنی جزام

جواز:در اینجا به معنی گذشتن؛گذشتن از جایی یا از راهی؛جایز شدن؛روا

گشتن؛روا داشتن؛رخصت

در معنایی دیگر:پروانه ی سفر ؛گذرنامه

در جایی دیگر نیز ممکن است این کلمه که تلفظش قرق میکند  و با تلفظ او

خوانده شود به معنی هاون چوبی  یا سنگی می باشد

جاسوس:خبر کش؛خبر چین؛جستجو کننده؛کسی که  اخبار و اسرار کسی یا 

اداره ای یا مملکتی را به دست بیاورد و به دیگری اطلاع بدهد.جواسیس چمع.

مکحله:جای مرکب؛و نیز به معنی سرمه دان...

طبق:ظرف؛بشقاب؛سینی بزرگ...

            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در صورتی که داستان عفریت و صیاد را فراموش کرده به قسمتی که این

داستان توضیح داده شده مراجعه کنید چوت در ادامه ؛باقی حکایت صیاد و

عفریت داریم...

در صورت هر گونه مشکلی  در خدمت دوستان گلم هستم...

به وبلاگ دیگر من به نام هزارتوی تنهایی در صورت تمایل و گرایش به شعر و

ادبیات مراجعه کنید

باعث افتخار و شادی من هست..

ممنون...

شاد باشید و شادی آفرین...

 

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 11390


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...