حکایت وزیر و پسر پادشاه..(ادامه...)
حکیم گفت:ای ملک؛درزیر تیغ چگونه توانم حدیث گفت؟تو از من در گذر و به
غریبی من ببخشای که خدای تعالی بخشندگان ببخشاید.پس در آن هنگام یکی
از خاصان ؛پایه ی سریر ملک را بوسه داده گفت:ای ملک؛از او در گذر که ما
گناهی از او ندیده ایم.ملک گفت:اگر ما او را نکشم خود کشته
شوم.از آنکه کسی که تواند چوگانی به دست من داده از ناخوشی برص نجاتم
دهد؛این نیز می تواند که دسته گلی به من دهد که من او را بوییده هلاک
شوم.مرا گمان این است که او جاسوسی است که به کشتن من آمده به ناچار
او را باید کشت.
چون حکیم دانست که ناچار کشته خواهد شد گفت:ای ملک؛اکنون که به
کشتنم آستین بر زده ای مرا دستوری ده که به خانه ی خویش روم و وصیت
بگزارم و مرا کتابی است برگزیده ؛او را آورده بر تو هدیه کنم .ملک گفت:چگونه
کتابی است؟؟؟حکیم گفت:آن کتاب سود های بسیار دارد .کمتر سودش این
است که پس از آنکه سر بریده شود ؛ملک آن کتاب را بگشاید و از صفحه ی
دست چپ سه سطر بخواند؛آن گاه سر من در سخن آید و آنچه را ملک سوال
کند ؛پاسخ دهد.ملک را این سخن عجب آمد و حکیم را به پاسبان سپرده جواز
رفتنش داد.
حکیم به خانه ی خویش رفته دو روز در خانه همی بود .روز سیم در پیشگاه
ملک حاضر گشت.کتابی کهن با مکحله ای در دست داشت.طبقی خواسته از
آن مکحله اندکی دارو به طبق فرو ریخت و گفت:ای ملک؛این کتاب بگیر چون سر
مرا ببرند بفرمای که در همین طبق نهاده بدین دارو بیالایند که خونش باز
ایستد.آن گاه کتاب گشوده بدان سان که گفتم سه سطر بخوان و از سر من
آنچه خواهی سوال کن.
ملک کتاب بستد و خواست که آن را بگشاید.ورقهای کتاب را به هم پیوسته
یافت.انگشت به آب دهن تر کرده ورقی چند بگشود و به آسانی گشوده نمی
شد.چون شش ورق بگشود به کتاب اندر خطی نیافت.گفت:ایی حکیم؛خطی در
کتاب ندیدم.حکیم گفت:ورقی چند نیز بگردان.ملک اوراق همی گشود تا اینکه
زهری که حکیم در کتاب به کار برده بود بر ملک کارگر آمد و فریاد بلندی بر
آورد.حکیم رویان چون حالت ملک بدید؛گفت:
حـــــــذر کن ز درونهای ریش
که ریش درون عاقبت سر کند
به هم بر مکن تا توانی دلی
که آهی جهانی به هم بر کند
و هنوز حکیم ابیات به انجام نرسانده بود که ملک در گذشت.
چون صیاد سخن به اینجا رسانید گفت:ای عفریت؛بدان که اگر ملک یونان قصد
کشتن حکیم رویان نمی کرد خدای تعالی او را نمی کشت.تو نیز ای عفریت؛اگر
نمی خواستی که مر بکشی خدای تعالی تو را نمی کشت.
چون قصه بدین جا رسانید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاصان:فرد برگزیده؛در اینجا نزد پادشاه
برص:پیسی؛لک و پیس؛لکه های سفید که روی پوست بدن پیدا می شود؛در
بعضی از متن ها به معنی جزام
جواز:در اینجا به معنی گذشتن؛گذشتن از جایی یا از راهی؛جایز شدن؛روا
گشتن؛روا داشتن؛رخصت
در معنایی دیگر:پروانه ی سفر ؛گذرنامه
در جایی دیگر نیز ممکن است این کلمه که تلفظش قرق میکند و با تلفظ او
خوانده شود به معنی هاون چوبی یا سنگی می باشد
جاسوس:خبر کش؛خبر چین؛جستجو کننده؛کسی که اخبار و اسرار کسی یا
اداره ای یا مملکتی را به دست بیاورد و به دیگری اطلاع بدهد.جواسیس چمع.
مکحله:جای مرکب؛و نیز به معنی سرمه دان...
طبق:ظرف؛بشقاب؛سینی بزرگ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در صورتی که داستان عفریت و صیاد را فراموش کرده به قسمتی که این
داستان توضیح داده شده مراجعه کنید چوت در ادامه ؛باقی حکایت صیاد و
عفریت داریم...
در صورت هر گونه مشکلی در خدمت دوستان گلم هستم...
به وبلاگ دیگر من به نام هزارتوی تنهایی در صورت تمایل و گرایش به شعر و
ادبیات مراجعه کنید
باعث افتخار و شادی من هست..
ممنون...
شاد باشید و شادی آفرین...
|