تا بی نهایت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
ادامه ی حکایت  صیاد و شب هشتم....

 ادامه ی حکایت صیاد ..

پس جوان گفت :ماهیان این برکه  حکایتی غریب دارند و آن این است که پدرم

پادشاه  این شهر و نامش محمود صاحب جزایر السود بود.هفتاد سال در ملک

داری بزیست.پس از آن بمرد  و مملکت به من رسید .دختر عم خود را به زنی در

آوردم و او مرا بسی دوست داشتی و بی من سفره نگستردی و خوردنی

نخوردنی.

پنج سال بدین منوال گذشت.روزی به گرمابه اندر شد و به خوانسالار گفت که

خوردنی از برای شام آماده کند.پس من به فراز تخت بر شده خواستم بخسبم.با

 دو کنیز گفتم که باد به من بزنید.یکی به زیر پا و دیگری به بالین من بنشستند و

 باد بر من همی زدند ولی مرا خواب نمی برد وچشم بر هم نهاده ؛بیدار 

بودم.پس کنیزی که به بالین من نشسته بود  با آن یکی گفت:افسوس از خواجه

 که به زن بدکردار دچار گشته و ان دیگری گفت:الحق چنین زن نه شایسته ی

خواجه ی ماست  که هر شب به خوابگاه دیگران اندر است.آن یکی گفت :چرا

خواجه از او هیچ نمیپرسد؟دیگری گفت:خواجه از کردار او آگهی ندارد که او هر

شب پاره ای بنگ به ساغر شراب اندر کرده خواجه را بیهوش گرداند و خود به

جای دیگر رود.بامدادان باز آمده؛خواجه را به هوش آورد.

چون من سخن کنیزکان را بشنیدم؛باور نکردم تا دختر عمم از گرمابه به در

امد؛سفره گستردند.خوردنی بخوردیم و زمانی به حدیث اندر شدیم .پس از آن

شراب حاضر آوردند .دختر عمم قدحی خورده قدحی دیگر به من داد.من چنان

بنمودم که باده همی خورم.اما به پنهانی  ساغر بریختم و بخسبیدم.شنیدم که

می گفت:بخسب که بر نخیزی.پس برخاسته جامه ی حریر و زرین بپوشید و

خویشتن بیاراست و در گشوده برفت.

من نیز از اثر او روان شدم و همی رفتیم تا به دوازه ی شهر برسیدم.سخنی

گفت و فسونی خواند که من ندانستم.در حال دروازه ی شهر گشوده شد و از

شهر به در شدیم  و همی رفتیم تا به حصاری برسیدیم.دختر به خانه ی گلینی 

 که در میان  حصار بود برفت و من بر فراز خانه بر شدم و دیده بر روزنه

بنهادم.دیدم که دخترک به غلامک سیاهی سلام کرد  و زمین ببوسید.غلامک

سر برداشته  و به او تندی کرده و گفت :تا اکنون چرا دیر کردی که زنگیان در

اینجا بودند و هر کدام معشوقه در کنار داشتند و باده همی گساردند؟چون تو در

 این جا نبودی من باده ننوشیدم.دختر گفت:ای خواجه ؛خود میدانی که مرا

شوهری است.او را بسی ناخوش دارم و اگر پاس خاطر تو نبود من این شهر را

زیر و زبر میکردم.غلامک گفت:ای روسپی دروغ می گویی.به جان زنگیان سوگند

 که  دیگر به سوی تو نگاه نکنم  و دست بر تنت ننهم.آمدن تو نزد من از روی میل

 نیست.اگر ترا شهوت نجنبد پیش من نخواهی آمد.

الغرض؛غلامک از این سخنان می گفت و دختر بر پای ایستاده میگریست و می

 گفت:ای سرور دل و روشنایی دیده؛مرا به جز تو کسی نیست.اگر برانی ام از

در؛در آیم از در دیگر.

القصه؛دختر چنان بگریست که غلامک بر او رحمت آورد و به نشستن جواز

داد.دختر خرم بنشست و با غلام گفت:ای خواجه؛خوردنی و نوشیدنی همی

خواهم.غلامک گفت:در ان کاسه ی گلین پاره ی گوشت موشی هست و در آن

 کوزه ی سفالین  درد شرابی مانده آنها را بخور .دختر برخاسته و انها را پیش

نهاده بخورد و بنوشید و جامه بر کند و بر روی بوریا و زیر  کپنک در پهلوی غلام

بخسبید.

من از روزنه ی خانه ایشان را میدیدم و سخن ایشان را می شنیدم.آن گاه از

فراز خانه  به زیر امده تیغ بر کشیدم و خواستم هر دو را به یک بار بکشیم.تیغ به

گردن غلامک بیامد.من گمان کردم که کشته شد.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد  و شهرزاد لب از داستان فروبست.

چون شب هشتم بر آمد......

گفت کای ملک جوانبخت؛جوان جادو گشته با ملک گفت:مرا گمان این بود که

 غلامک  کشته شد.پس من از خانه بیرون آمده به قصر بشتافتم و در خوابگاه

خویش بخسبیدم.چون بامداد شد؛دختر عم خود را دیدم  که گیسوان بریده و

جامه ی ماتم پوشیده پیش من آمد و گفت:دوش شنیدم که یک برادرم را مار

گزیده  برادر دیگرم  از فراز بام به زیر افتاده  و پدرم به جنگ دشمنان رفته؛هر سه

 مرده اند.اکنون سزاست که من به عزا بنشینم و گریان و ملول باشم.من

گفتم:هر انچه خواهی بکن.سالی به ماتم داری و اندو بنشست.پس از سالی

گفت:باید به قصر اندر خانه ای بنا کنم و صورت قبری در آنجا  بسازم و آنجا را بیت

 الاحزان نامیده و به ماتم داری بنشینم.گفتم:هر انچه خواهی بکن.پس خانه و

صندوقی  بساخت و غلامک را بدانجا بیاورد که او نمرده بود.ولی از ان زخم؛به

رنجوری همی زیست و سخن گفتن نمیتوانست.پس دختر همه روزه بامداد و

شام به بیت الاحزان اندر شده و به زخم غلامک مرهم می نهاد و شربت و

شراب به او همی خوراند.تا اینکه روزی دختر بدان مکان رفت و من نیز  از پی او

برفتم.دیدم که می خروشد و سینه و روی خود می خراشد  و .....

                                                                                    ادامه دارد.... 

‌                            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از شما دوستان عزیز بابت تاخیر در نوشتنم مثل همیشه عذر  می خواهم...کمی تا قسمت زیادی

 درس دارم و گرفتارم..امیدوارم که منو ببخشید و منتظر کلمات و ترکیبات باشید..

ببینم شما ها ادبیادتتون خوب هست یا نه..ار شوخی گذشته  کلمات جدید رو  می نویسم و هر

کمکی که خواستید در خدمتتون هستم...

به داستان ها جدای از داستان بودنشون ؛به معضلات  اجنماعی اون موقع و هم اکنون توجه کنید و

 فقط به عنوان داستان نخونید و ساده نگذرید....

هزارتوی تنهایی هم آپ شد......

با سپاس فراوان از شما دوستان عزیزم..

شاد باشید....

 

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 11414


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...