اشک تنهایی...

شرم اگر در جمع نگذارد من شیدا بگریم
سوی خلوت میگزیرم تا مگر تنها بگریم
اشک را گه عقده سازم در گلو گاهی زدیده
ریزمش با خون دل بر خاک و چون مینا یگریم
همچنان برفی که صبح از خنده ی خورشید گرید
خنده بر کنج لبت هر گه که گیرد جا بگریم
بیوفا این رسم یاری نیست کاندر شب گشائی
چون صدف آغوش بهر غیرو دریا بگریم
خنده بر طالع زنم گاهی؛گهی بر خویش گریم
بی تو من امشب نیدانم بخندم یا بگریم؟!
ای که گفتی گریه کن در شام جانسوز جدایی
غرق سیلاب سرکشم باز هم آیا بگریم؟!
در سکوت شامگاهان بر مزار آرزوها
گوشه ای بنشینم و چون شمع؛بی پروا بگریم
بد تر است امروزم از دیروز ای مهر دلارا
نی عجب امروز اگر در ماتم فردا بگریم
کس به حال دل نیندیشد ؛ وای بر مـن
باز باید گوشه ای بگریزم و تنـــــــــها بگریم!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنی آلوده ی درد و دلی لبریزه غــــم دارم
ز اسباب پریشانی ترا ای عـــشق کم دارم
بخلوت سوزد و کس روشنی از او نیبیند
دلی در تیره روزی چون چراغ صبحدم دارم
دلم چون غنچه خونینست؛لبم پر خنده همچون گل
گه خود را پیش بی دردان به شادی متهم دارم
از این کابوس وحشتزا که نامش زندگی آمد
رهائی گر توانم داشت در خواب عدم دارم
من از وحشت سرای دهر کی آسوده خواهم شد؟؟
که هر جا بگذرم دامی بزیر هر قدم دارم؟
ز شادی کم کند دوران و افزاید به غـم هایم
در این ســــــــودا چه سودی از حساب بیش و کم دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کافیست که به ندای دلت گوش کنی. او تنها آموزگار توست؛در سفر واقعی
زندگی؛شهود تو تنها آموزگار توست.
آسمان را طلب کن ـ همه از آن توست!!!
زندگی هرگز با باور کنار نمی آید..
واگر تلاش کنی که زندگی را به زور با باورهایت آشتی دهی؛به غیر ممکن
دست می یابی.......
|