دل من.....
دارد دل من صد غم و غمخوار ندارد
این کودک بیمار ؛ پرستار ندارد
در شهر شما جز دل آواره ی ما نیست
آنکس که غمی دارد و غمخوار ندارد
آن به که ز کنج قفس آزاد نگردد
مرغی که سر صحبت گلزار ندارد
مائیم و تنی سوده که آسودگیش نیست
مائیم و دلی خسته که دلدار ندارد
نالیدن مرغان چمن خوش بود امــــــــــا
ذوق سخن مرغ گرفتار ندارد
غم آمد و ننشسته ز دلرفت چو دانست
کاین خانه ی ویران در و دیوار ندارد
ای پیرهن آهسته بزن بوسه بر اعضایش
کان خرمن گل طاقت آزار ندارد
جائی که خزف را نشناسند ز گوهر
البته سخن گرمی بازار ندارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عمرم از دست شد و بخت بسامان نرسید
مردم از درد و مرا درد بدرمان نرسید
خواب مرگ آمد و کوتاه شد افسانه ی عمر
باز افسانه ی عشقتو به پـــــــایـــان نرسید
غیر شمعی که به حال دل من سوخت دلش
کس بداد دل من در شب هجران نرسید
چون گلستان و قفس در نظرم هر دو یکیست
چه غم از ناله ی زارم به گلستان نرسید
خواستم پاره گریبان کنم از دست غمت
دستم از ضعف دریغا به گریبان نرسید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فریاد غریبانه ی مرغی از آسمان به گوش میرسد ؛ آسمان تاب ندارد ؛گویی
دلش گرفته ؛شاید از فراق تو میگرید؛کسی چه میداند.
این رسم روزگار است ؛این همان طبیعت قدار است .....
این همان قضا و قدر روزگار است......
چهره ی آسمان چین و چروک دارد؛چهره اش گریان است گویی کودکیست که
در فراق مادرش این گونه عاجزانه می گرید..............
آرام بمان آسمان ؛بی تا بی ات تاب مرا کم میکند...
قلب آسمان میزند ؛نفس هایش تند میشود؛گویی عمرش به سر آمده ...
مرغ آسمان روی زمین مینشیند.....
حالا دیگر فریاد غریبانه اش را غیر از سکوت هیچ کس نمیشنود.......!!!
|