| ادامه ی حکایت صیاد و شب هشتم.... |
ادامه ی حکایت صیاد .. پس جوان گفت :ماهیان این برکه حکایتی غریب دارند و آن این است که پدرم پادشاه این شهر و نامش محمود صاحب جزایر السود بود.هفتاد سال در ملک داری بزیست.پس از آن بمرد و مملکت به من رسید .دختر عم خود را به زنی در آوردم و او مرا بسی دوست داشتی و بی من سفره نگستردی و خوردنی نخوردنی. پنج سال بدین منوال گذشت.روزی به گرمابه اندر شد و به خوانسالار گفت که خوردنی از برای شام آماده کند.پس من به فراز تخت بر شده خواستم بخسبم.با دو کنیز گفتم که باد به من بزنید.یکی به زیر پا و دیگری به بالین من بنشستند و باد بر من همی زدند ولی مرا خواب نمی برد وچشم بر هم نهاده ؛بیدار بودم.پس کنیزی که به بالین من نشسته بود با آن یکی گفت:افسوس از خواجه که به زن بدکردار دچار گشته و ان دیگری گفت:الحق چنین زن نه شایسته ی خواجه ی ماست که هر شب به خوابگاه دیگران اندر است.آن یکی گفت :چرا خواجه از او هیچ نمیپرسد؟دیگری گفت:خواجه از کردار او آگهی ندارد که او هر شب پاره ای بنگ به ساغر شراب اندر کرده خواجه را بیهوش گرداند و خود به جای دیگر رود.بامدادان باز آمده؛خواجه را به هوش آورد. چون من سخن کنیزکان را بشنیدم؛باور نکردم تا دختر عمم از گرمابه به در امد؛سفره گستردند.خوردنی بخوردیم و زمانی به حدیث اندر شدیم .پس از آن شراب حاضر آوردند .دختر عمم قدحی خورده قدحی دیگر به من داد.من چنان بنمودم که باده همی خورم.اما به پنهانی ساغر بریختم و بخسبیدم.شنیدم که می گفت:بخسب که بر نخیزی.پس برخاسته جامه ی حریر و زرین بپوشید و خویشتن بیاراست و در گشوده برفت. من نیز از اثر او روان شدم و همی رفتیم تا به دوازه ی شهر برسیدم.سخنی گفت و فسونی خواند که من ندانستم.در حال دروازه ی شهر گشوده شد و از شهر به در شدیم و همی رفتیم تا به حصاری برسیدیم.دختر به خانه ی گلینی که در میان حصار بود برفت و من بر فراز خانه بر شدم و دیده بر روزنه بنهادم.دیدم که دخترک به غلامک سیاهی سلام کرد و زمین ببوسید.غلامک سر برداشته و به او تندی کرده و گفت :تا اکنون چرا دیر کردی که زنگیان در اینجا بودند و هر کدام معشوقه در کنار داشتند و باده همی گساردند؟چون تو در این جا نبودی من باده ننوشیدم.دختر گفت:ای خواجه ؛خود میدانی که مرا شوهری است.او را بسی ناخوش دارم و اگر پاس خاطر تو نبود من این شهر را زیر و زبر میکردم.غلامک گفت:ای روسپی دروغ می گویی.به جان زنگیان سوگند که دیگر به سوی تو نگاه نکنم و دست بر تنت ننهم.آمدن تو نزد من از روی میل نیست.اگر ترا شهوت نجنبد پیش من نخواهی آمد. الغرض؛غلامک از این سخنان می گفت و دختر بر پای ایستاده میگریست و می گفت:ای سرور دل و روشنایی دیده؛مرا به جز تو کسی نیست.اگر برانی ام از در؛در آیم از در دیگر. القصه؛دختر چنان بگریست که غلامک بر او رحمت آورد و به نشستن جواز داد.دختر خرم بنشست و با غلام گفت:ای خواجه؛خوردنی و نوشیدنی همی خواهم.غلامک گفت:در ان کاسه ی گلین پاره ی گوشت موشی هست و در آن کوزه ی سفالین درد شرابی مانده آنها را بخور .دختر برخاسته و انها را پیش نهاده بخورد و بنوشید و جامه بر کند و بر روی بوریا و زیر کپنک در پهلوی غلام بخسبید. من از روزنه ی خانه ایشان را میدیدم و سخن ایشان را می شنیدم.آن گاه از فراز خانه به زیر امده تیغ بر کشیدم و خواستم هر دو را به یک بار بکشیم.تیغ به گردن غلامک بیامد.من گمان کردم که کشته شد. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست. چون شب هشتم بر آمد...... گفت کای ملک جوانبخت؛جوان جادو گشته با ملک گفت:مرا گمان این بود که غلامک کشته شد.پس من از خانه بیرون آمده به قصر بشتافتم و در خوابگاه خویش بخسبیدم.چون بامداد شد؛دختر عم خود را دیدم که گیسوان بریده و جامه ی ماتم پوشیده پیش من آمد و گفت:دوش شنیدم که یک برادرم را مار گزیده برادر دیگرم از فراز بام به زیر افتاده و پدرم به جنگ دشمنان رفته؛هر سه مرده اند.اکنون سزاست که من به عزا بنشینم و گریان و ملول باشم.من گفتم:هر انچه خواهی بکن.سالی به ماتم داری و اندو بنشست.پس از سالی گفت:باید به قصر اندر خانه ای بنا کنم و صورت قبری در آنجا بسازم و آنجا را بیت الاحزان نامیده و به ماتم داری بنشینم.گفتم:هر انچه خواهی بکن.پس خانه و صندوقی بساخت و غلامک را بدانجا بیاورد که او نمرده بود.ولی از ان زخم؛به رنجوری همی زیست و سخن گفتن نمیتوانست.پس دختر همه روزه بامداد و شام به بیت الاحزان اندر شده و به زخم غلامک مرهم می نهاد و شربت و شراب به او همی خوراند.تا اینکه روزی دختر بدان مکان رفت و من نیز از پی او برفتم.دیدم که می خروشد و سینه و روی خود می خراشد و ..... ادامه دارد.... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از شما دوستان عزیز بابت تاخیر در نوشتنم مثل همیشه عذر می خواهم...کمی تا قسمت زیادی درس دارم و گرفتارم..امیدوارم که منو ببخشید و منتظر کلمات و ترکیبات باشید.. ببینم شما ها ادبیادتتون خوب هست یا نه..ار شوخی گذشته کلمات جدید رو می نویسم و هر کمکی که خواستید در خدمتتون هستم... به داستان ها جدای از داستان بودنشون ؛به معضلات اجنماعی اون موقع و هم اکنون توجه کنید و فقط به عنوان داستان نخونید و ساده نگذرید.... هزارتوی تنهایی هم آپ شد...... با سپاس فراوان از شما دوستان عزیزم.. شاد باشید....
|