<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[تا بی نهایت]]></title>
		<link>http://www.shahrzad91r.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[تولد.....!!]]></title>
					<link>http://www.shahrzad91r.blogsky.com/1387/05/05/post-52/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT color=#330099 size=5><EM>تولد وبلاگم مبارککککککککککککک!!!</EM></FONT></P>
<P><EM><FONT color=#330099 size=5>++وبلاگم یک ساله شد...</FONT></EM></P>
<P><IMG style="WIDTH: 467px; HEIGHT: 266px" height=266 src="http://i35.tinypic.com/30asxox.jpg" width=395></P>
<P>در طی این یک سال با افراد زیادی آشنا شدم...افرادی که یا برام دوستان موندگاری بودند و یا به </P>
<P>همان راحتی که اومدند به همان راحتی هم رفتند... افرادی که در این یک سال من رو همراهی </P>
<P>کردند..دوستان خوبی پیدا کردم و مطالب زیادی ازشون آموختم..</P>
<P>از همشون سپاسگزارم...</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 20:21:57 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.shahrzad91r.blogsky.com/Comments.bs?PostID=52</comments>
          <guid>http://www.shahrzad91r.blogsky.com/1387/05/05/post-52/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ادامه ی حکایت &nbsp;صیاد و شب هشتم....]]></title>
					<link>http://www.shahrzad91r.blogsky.com/1387/04/12/post-51/</link>
					<description><![CDATA[<P><EM><FONT color=#000033 size=5>&nbsp;ادامه ی حکایت صیاد ..</FONT></EM></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>پس جوان گفت :ماهیان این برکه&nbsp; حکایتی غریب دارند و آن این است که پدرم </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>پادشاه&nbsp; این شهر و نامش محمود صاحب جزایر السود بود.هفتاد سال در ملک </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>داری بزیست.پس از آن بمرد&nbsp; و مملکت به من رسید .دختر عم خود را به زنی در </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>آوردم و او مرا بسی دوست داشتی و بی من سفره نگستردی و خوردنی </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>نخوردنی.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>پنج سال بدین منوال گذشت.روزی به گرمابه اندر شد و به خوانسالار گفت که </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>خوردنی از برای شام آماده کند.پس من به فراز تخت بر شده خواستم بخسبم.با</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;دو کنیز گفتم که باد به من بزنید.یکی به زیر پا و دیگری به بالین من بنشستند و</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;باد بر من همی زدند ولی مرا خواب نمی برد وچشم بر هم نهاده ؛بیدار&nbsp; </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>بودم.پس کنیزی که به بالین من نشسته بود&nbsp; با آن یکی گفت:افسوس از خواجه</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;که به زن بدکردار دچار گشته و ان دیگری گفت:الحق چنین زن نه شایسته ی </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>خواجه&nbsp;ی ماست&nbsp; که هر شب به خوابگاه دیگران اندر است.آن یکی گفت :چرا </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>خواجه از او هیچ نمیپرسد؟دیگری گفت:خواجه از کردار او آگهی ندارد که او هر </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>شب پاره ای بنگ به ساغر شراب اندر کرده خواجه را بیهوش گرداند و خود به </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>جای دیگر رود.بامدادان باز آمده؛خواجه را به هوش آورد.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>چون من سخن کنیزکان را بشنیدم؛باور نکردم تا دختر عمم از گرمابه به در </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>امد؛سفره گستردند.خوردنی بخوردیم و زمانی به حدیث اندر شدیم .پس از آن </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>شراب حاضر آوردند .دختر عمم قدحی خورده قدحی دیگر به من داد.من چنان </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>بنمودم که باده همی خورم.اما به پنهانی&nbsp; ساغر بریختم و بخسبیدم.شنیدم که </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>می گفت:بخسب که بر نخیزی.پس برخاسته جامه ی حریر و زرین بپوشید و </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>خویشتن بیاراست و در گشوده برفت.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>من نیز از اثر او روان شدم و همی رفتیم تا به دوازه ی شهر برسیدم.سخنی </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گفت و فسونی خواند که من ندانستم.در حال دروازه ی شهر گشوده شد و از </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>شهر به در شدیم&nbsp; و همی رفتیم تا به حصاری برسیدیم.دختر به خانه ی گلینی&nbsp;</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;که در میان&nbsp; حصار بود برفت و من بر فراز خانه بر شدم و دیده بر روزنه </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>بنهادم.دیدم که دخترک به غلامک سیاهی سلام کرد&nbsp; و زمین ببوسید.غلامک </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>سر برداشته&nbsp; و به او تندی کرده و گفت :تا اکنون چرا دیر کردی که زنگیان در </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>اینجا بودند و هر کدام معشوقه در کنار داشتند و باده همی گساردند؟چون تو در</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;این جا نبودی من باده ننوشیدم.دختر گفت:ای خواجه ؛خود میدانی که مرا </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>شوهری است.او را بسی ناخوش دارم و اگر پاس خاطر تو نبود من این شهر را </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>زیر و زبر میکردم.غلامک گفت:ای روسپی دروغ می گویی.به جان زنگیان سوگند</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;که&nbsp; دیگر به سوی تو نگاه نکنم&nbsp; و دست بر تنت ننهم.آمدن&nbsp;تو نزد من از روی میل</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;نیست.اگر ترا شهوت نجنبد پیش من نخواهی آمد.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>الغرض؛غلامک از این سخنان می گفت و دختر بر پای ایستاده میگریست و می</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;گفت:ای سرور دل و روشنایی دیده؛مرا به جز تو کسی نیست.اگر برانی ام از </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>در؛در آیم از در دیگر.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>القصه؛دختر چنان بگریست که غلامک بر او رحمت آورد و به نشستن جواز </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>داد.دختر خرم بنشست و با غلام گفت:ای خواجه؛خوردنی و نوشیدنی همی </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>خواهم.غلامک گفت:در ان کاسه ی گلین پاره ی گوشت موشی هست و در آن</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;کوزه ی سفالین&nbsp; درد شرابی مانده آنها را بخور .دختر برخاسته و انها را پیش </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>نهاده بخورد و بنوشید و جامه بر کند و بر روی بوریا و زیر&nbsp; کپنک در پهلوی غلام </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>بخسبید.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>من از روزنه ی خانه ایشان را میدیدم و سخن ایشان را می شنیدم.آن گاه از </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>فراز خانه&nbsp; به زیر امده تیغ بر کشیدم و خواستم هر دو را به یک بار بکشیم.تیغ به </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گردن غلامک بیامد.من گمان کردم که کشته شد.</FONT></P>
<P><FONT size=3><FONT color=#000000>چون قصه بدینجا رسید بامداد شد&nbsp; و شهرزاد لب از داستان فروبست</FONT>.</FONT></P>
<P><FONT color=#000033 size=5><EM>چون شب هشتم بر آمد......</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گفت کای ملک جوانبخت؛جوان جادو گشته با ملک گفت:مرا گمان این بود که</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;غلامک&nbsp; کشته شد.پس من از خانه بیرون آمده به قصر بشتافتم و در خوابگاه </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>خویش بخسبیدم.چون بامداد شد؛دختر عم خود را دیدم&nbsp; که گیسوان بریده و </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>جامه ی ماتم پوشیده پیش من آمد و گفت:دوش شنیدم که یک برادرم را مار </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گزیده&nbsp; برادر دیگرم&nbsp; از فراز بام به زیر افتاده&nbsp; و پدرم به جنگ دشمنان رفته؛هر سه</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;مرده اند.اکنون سزاست که من به عزا بنشینم و گریان و ملول باشم.من </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گفتم:هر انچه خواهی بکن.سالی به ماتم داری و اندو بنشست.پس از سالی </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گفت:باید به قصر اندر خانه ای بنا کنم و صورت قبری در آنجا&nbsp; بسازم و آنجا را بیت</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;الاحزان نامیده و به ماتم داری بنشینم.گفتم:هر انچه خواهی بکن.پس خانه و </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>صندوقی&nbsp; بساخت و غلامک را بدانجا بیاورد&nbsp;که او&nbsp;نمرده بود.ولی از ان زخم؛به </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>رنجوری همی زیست و سخن گفتن نمیتوانست.پس دختر همه روزه بامداد و </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>شام به بیت الاحزان اندر شده و&nbsp;به زخم غلامک مرهم می نهاد و شربت و </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>شراب به او همی خوراند.تا اینکه روزی دختر بدان مکان رفت و من نیز&nbsp; از پی او </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>برفتم.دیدم که می خروشد و سینه و روی خود می خراشد&nbsp; و .....</FONT></P>
<P><FONT color=#000000><FONT size=3>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ادامه دارد....</FONT>&nbsp;</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>‌&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>از شما دوستان عزیز بابت تاخیر در نوشتنم مثل همیشه عذر&nbsp; می خواهم...کمی تا قسمت زیادی</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>&nbsp;درس&nbsp;دارم و گرفتارم..امیدوارم که منو ببخشید و منتظر کلمات و ترکیبات باشید..</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>ببینم شما ها ادبیادتتون خوب هست یا نه..ار شوخی گذشته&nbsp; کلمات جدید رو&nbsp; می نویسم و هر </FONT></P>
<P><FONT color=#000000>کمکی که خواستید در خدمتتون هستم...</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>به داستان ها جدای از داستان بودنشون ؛به معضلات&nbsp; اجنماعی اون موقع و هم اکنون توجه کنید و</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>&nbsp;فقط به عنوان داستان نخونید و ساده نگذرید....</FONT></P>
<P><FONT color=#330033><A href="http://shahrzad91.blogsky.com">هزارتوی تنهایی</A> هم آپ شد......</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>با سپاس فراوان از شما دوستان عزیزم..</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>شاد باشید....</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>&nbsp;</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 2 Jul 2008 18:00:26 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.shahrzad91r.blogsky.com/Comments.bs?PostID=51</comments>
          <guid>http://www.shahrzad91r.blogsky.com/1387/04/12/post-51/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چون شب هفتم بر آمد.....]]></title>
					<link>http://www.shahrzad91r.blogsky.com/1387/03/15/post-49/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT color=#000033 size=5><EM>چون شب هفتم برآمد......</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گفت:ای ملک جوانبخت؛چون ماهیان&nbsp;آن بیت را بخواندند ؛دختر تابه را سرنگون </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>کرده از همان جا که در آمده بود بیرون گشت.وزیر گفت:این کاری است شگفت.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>از ملک نتوان پنهان داشت.در حال برخاسته پیش ملک آمد و ملک را از ماجرا </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>آگاه گردانید.ملک گفت:ممن نیز باید ببینم.پس صیاد را حاضر آورده به برکه اش </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>روان ساختند.صیاد به سوی برکه شتافته؛در حال چهار ماهی بیاورد و ملک گفت</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;چهار صد دینار زر به صیاد بدادند.پس ملک با وزیر گفت که :در همین جا ماهیان </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>را بریان کن تا به عیان ببینم؛وزیر گفت:تابه حاضر کردند و ماهیان به تابه </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>انداختند.هنوز یک روی آنها سرخ نشده بود که دیوار بشکافت .غلامکی بیامد </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>سیاه و چوبی اندر کف داشت.با زبان فصیح گفت:ای ماهی به عهد قدیم و </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>پیمان محکم هستی؟ماهی سر برداشته&nbsp; گفت:آری آری.و همان بیت پیشین را</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;بر خواند.پس از آن غلامک تابه را با همان چوب سرنگون کرد و ماهیان هر چهار</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;بسوختند و غلامک&nbsp; از همان جا که در آمده بود ؛بیرون شد.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>ملک گفت:باید این راز را بدانم .در حال صیاد را بخواست و از مکان ماهیان جویان</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;شد.صیاد گفت:از برکه ای است در پشت این کوه.ملک گفت:چند روزه مسافت </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>است؟صیاد گفت:ای ملک ؛نیم ساعت بدانجا توان رفتن.ملک را عجب آمد و </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>همان ساعت سپاهیان و صیاد بیرون رفتند.صیاد به عفریت لعنت همی می کرد </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>و همی می گفت:</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>زبد اصل چــــــــشم بــــهی داشـــــتن </EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بود خــــــــاک بر &nbsp;دیده&nbsp; انـــــــــــباشتن</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>پس به فراز کوهی بر شدند و در بیابان که در میان چهار کوه بود فرود آمدند که</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;ملک و سپاهیان در تمامت عمر آنجا را ندیده بودند .پس به کنار برکه رفته چهار</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;رنگ ماهی در آنجا دیدند .ملک به حیرت اندر ایستاده از سپاهیان پرسید که :تا </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>کنون این برکه را دیده بودید یا نه؟گفتند:لا و الله.ملک گفت:دیگر به شهر بازنگردم</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;تا چگونگی این برکه و ماهیان بدانم.آنگاه سپاهیان را گفت:فرود آمدند و وزیر را </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>بخواست.وزیر ؛مرد دانشمند هشیار بود.پیش ملک آمده زمین ببوسید.ملک </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گفت:من همی خواهم که تنها نشسته از چگونگی این برکه و ماهیان آن جویا </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>شوم.تو امیران سپاه را بسپار که پیش من نیایند تا کسی به قصد من آگاه </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>نشود.وزیر چنان کرد که ملک بفرمود.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>چون شب در آمد ملک با تیغ بر کشیده به هر سو می گشت.ناگاه از دور یکی</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;سیاهی بدید.خرسند گردید .نزدیک رفته قصری یافت از رخام و مرمر که دو در</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;آهنین داشت.یکی از آن دو بسته و دیگری گشوده بود خرم و شادان به نزدیک </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>در ایستاده به نرمی در بکوفت.آوازی نشنید .بار دوم و سیم در بکوفت.جوابی </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>نرسید.در چهارمین کرت به درشتی در کوبید.آوازی بر نیامد.دلیرانه به دهلیز اندر </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>شد.فریادی بر کشید که:ای ساکنان قصر ؛مرد راهگذر فقیرم.توشه به من </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>دهید.دو بار و سه بار سخن&nbsp; اعاده کرد؛جوابی نشنید.دل قوی داشته به میان </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>قصر در آمد.در آنجا نیز کسی نیافت ولکن دید که فرش ها بدانجا گسترده و در آن</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;میان حوضی است از بلور و به چهار گوشه ی آن حوض شیر ها از زر سرخ </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>است که دهانشان در و گوهر به جای آب همی ریزد.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>ملک را بسی عجب آمد ولی افسوس مس خورد که کسی نیافت از برکه و </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>ماهی آن باز پرسد.پس در گوشه ای نشسته سر به گریبان فکرت برد و انگشت</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;حیرت به دندان گرفت.ناگاه آوازی حزین&nbsp; شنید که به این شعر مترنم بود:</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>نه بر خلاص حبس ز بختــــــــم عنایتــــــــــــی </EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;نه در صـــــلاح کار ز چرخـــــــــم هدایتــــــــــی</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی است</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وز حال من به هر جا اکنـــون روایتــــــــــــــــی</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>تا کی خورم به تلخــــــی تا کی کشم به رنــج</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از دوست طعنـــــــــه و ز دشــــــــمن شکایتی</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>ملک چون این آواز را بشنید از جای برخاست و بدان سو رفت.پرده ای دید </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>آویخته.چون پرده برداشت در پشت پرده پسری دید ماهروی که به فراز تختی؛که</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;یک ذراع جدا از زمین بر هوا ایستاده بود ؛نشسته و آن پسر در حسن و ملاحت</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;چنان بود که شاعر گفته:</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>چو آفتاب و مه است آن نگار سیمین بر</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;گر آفتــــاب گل و ماه سنبــــــــــــل آرد بر</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp; نهفته در گل و سنـــــبل شکفته عارض او</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مــــه اســـت در زره و آفتــــاب در چـــــنبر</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp;شکوفه را شکن زلف او شده است حجاب</EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ستـــــــاره را گره جعد او شده است سپر </EM></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp;به زیر هر گروهـــــی توده توده از سنـــــبل</EM></FONT></P><EM><FONT size=3>
<P><FONT color=#000000 size=3><EM>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به زیر هر شکـــــنی حلــقه حلـــقه از عنبر</EM></FONT></P></FONT></EM>
<P><FONT color=#000000 size=3>ملک را از دیدن آن جوان خرمی و انبساط روی داد و اما جوان ملول و محزون </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>بود.ملک سلام کرد.او جواب باز گفت و از جای&nbsp;خویشتن&nbsp; بر نخاست و از بر </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>نخاستن عذر خواست.ملک گفت:ای جوان ؛از این برکه و ماهیان رنگین و از این </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>چهار کوه و این قصر و تنهایی خویشتن مرا آگاه گردان و بازگو که چرا بدین سان </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گریانی.جوان چون این بشنید گریان شد و دامن خود را به یک سو کرد.ملک دید </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>که از ناف تا به پای سنگ و از ناف تا به سر به صورت بشر است.پس جوان </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گفت:ماهیان این برکه حکایتی غریب دارند و آن این است....</FONT></P>
<P><FONT color=#000000><FONT size=3>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</FONT><FONT size=4><EM>&nbsp; ادامه دارد...</EM></FONT></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=4>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; __________________________________________</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>غلامک:پسر؛پسر خردسال؛یا پسری که موی پشت لبش دمیده </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>باشد.بنده؛اجیر؛غلامان جمع.در فارسی به معنی مطلق بنده و برده نیز می </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>گویند خواه جوان باشد خواه پیر.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>کف:مجاز از دست</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>زبان فصیح:زبان شیوا.کلام قابل فهم و گویا.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>حیرت:سرگشته شدن؛سرگردان شدن؛سرگشتگی؛آشفتگی؛سرگردانی.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>تیغ برکشیده:کنایه از آماده بودن برای مبارزه.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>تیغ:شمشیر؛هر آلت تیز و برنده.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>خرسند:شادمان؛خوش؛خوشنود.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>رخام:مرمر؛سنگ مرمر؛یک قطعه از مرمر را رخامة می گویند.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>کرت:دفعه.تکرار کردن چیزی.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>دهلیز:دالان؛راه تنگ و دراز می گویند و جمع آن دهالیز است ؛در فارسی دالیز و</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;دالیج هم گفته شده.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>مترنم:زمزمه کننده؛سراینده؛کسی که آواز می خواند.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>مصیبت:سختی و رنج؛اندوه.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>حبس:زندانی کردن؛باز داشت.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>ماهروی:زیبا؛همانند ماه.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>ذراع:دست انسان از آرنج تا سر انگشتان؛ساعد؛ارش؛واحد قدیم برای طول که </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>به اندازه ی از آرنج تا سر انگشتان مرد بوده؛ذرع جمع.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>عارض:عرض دهنده؛پیدا شونده؛آنچه که پیش آید؛آنچه که پیدا شود و در گذرد و </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>ثابت نباشد؛خلاف اصلی و جوهری.و نیز به معنی صفحه ی رخسار؛چهره ؛روی.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>زلف:موی</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>عنبر:شاهبو؛ماده ای است خوشبو و خاکستری رنگ که در معده یا روی ماهی</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;عنبر و کاشالوت تولید کرده&nbsp; و روی آب دریا جمع می شود ؛گاهی خود ماهی را </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>صید می کنند و آن ماده را از شکمش بیرون می آورند؛ماهی عنبر دارای سر </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>بزرگ و دندانهای تیز است و درازی بدنش ۱۰ متر می رسد و آنرا گاو عنبر نبز </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>می نامند.عنبر اشهب:عنبر که&nbsp; رنگش به سیاهی زند؛نوعی عنبر خالص.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>جعد:موی پیچیده؛زلف مرغول.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>مر<FONT color=#000000>غ</FONT>ول:پیچ و تاب موی.زلف پیچیده؛مجعد؛پیچ و تاب آواز خوانندگان و مرغان </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>خوش آواز.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>ملول:اندوهگین؛غمگین.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>غریب:دور؛دور شده از شهر؛دور از وطن؛بیگانه؛و نیز به معنی عجیب و غیر مالوف</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;و کلام دور از فهم.غرباء جمع.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>ممنون از توجهتون.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=3>پاینده باشید.....</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 4 Jun 2008 20:55:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.shahrzad91r.blogsky.com/Comments.bs?PostID=49</comments>
          <guid>http://www.shahrzad91r.blogsky.com/1387/03/15/post-49/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
